181تخته سنگهاى بالاى غار مىنشينم و در درياى افكار غوطهور مىشوم، تنهايى، سكوت، تاريكى و بيكرانگى شب بعثت در يادم تجلّى پيدا مىكند. به ياد آن شب زيبا مىافتم و به توصيف آن مىنشينم:
محمد از حِرا امشب به سوى مكه مىآيد
شبى ديجور و ظلمانى ست
بيابان در بيابان ظلمت است و جهل و نادانى
چراغ غيرت افسرده ست
و حتى كور سويى روشنايى در همه آفاق پيدا نيست
دگر طوفان سرور موج و دريا را
به گوش صخره در ساحل نمىخواند
به شهر مكه اين امّ القراى عالم توحيد
به غير از يازده تن مرد اشرافى
كسى خواندن نمىداند
درون خانۀ كعبه
همان جايى كه خورشيد نبوت جا نماز خويش گستردست
گروهى پست و طغيان خواه
به پا بوس هبل تسبيح مىگويند
در اين ظلمت سراى خفته در زنجير
در اين آشوب بى تدبير
كه شلاق ستم بر گردۀ تاريخ مىكوبند
صدايى مطمئن زيبا، صدايى پاكتر از موجهاى آبى دريا
دل انبوه مردم را به تكرار صلاى نور مىخواند
و در هنگامۀ بعثت
كسى آهسته در گوش رسول نور مىخواند
بخوان اى پيك آيات خداوندى