180همۀ ما يك چيز است و آن پرواز تا قاف نور؛ يعنى غار حِرا. اينجا همان جايى است كه از همه جايش نور مىتراود و بوى وحى از گوشه و كنارش استشمام مىشود و اين يقين در وجودمان ريشه دوانيده است كه خداوند پيامبرش را آنچنان دوست داشت كه حتى براى عبادتش گوشهاى دنج و ساكت را برگزيده بود و براى آنكه قلب نورانيش را هر چه نازكتر و لطيفتر كند، در آن جايگاه سكنايش داده بود.
با اندكى تلاش، تا نيمههاى كوه مىرسيم. كمكم بر اميدمان مىافزاييم و نگاهمان به قلّۀ كوه تيزتر مىشود و قدمهايمان براى عبور از سنگلاخها توان مىگيرد. از بالاى كوه وقتى به پايين مىنگريم احساس مىكنيم از زمين و زمان فاصله گرفتهايم و در فضايى ديگر وارد شدهايم.
فضايى كه شكوهمندترين لحظات را تجربه كرده است. گويى آسمان با تمام بيكرانهاش در برابرمان آغوش گشوده است و ما را به طرف خويش مىخواند. ماه با تلألؤ مهر آفرين خود، نورانيتى خاص به دامنۀ كوه بخشيد و با تابش سحرانگيز خود گويى حريرى از نور در زير پايمان گسترده است.
وقتى پيرمردان و پيرزنانى را مىبينم كه آهسته آهسته خود را از بلنداى كوه بالا مىكشند، از خستگى خود احساس خجالت مىكنيم.
پس از يكى دو ساعت، بر فراز كوه حِرا قرار مىگيريم بر بلنداى كوه چه نسيمى مىوزد و چه عطر دل انگيزى در مشام جانمان مىپيچد.
نماز صبحرا در بالاى كوهحرا بهجا مىآوريم و اندك اندك آماده مىشويم تا به ميعادگاه جبرئيل و محمد صلى الله عليه و آله پاى بگذاريم.
با عبور از ديوارۀ مشرف به غار حِرا، خود را به نزديك اين مكان مىرسانيم. براى رسيدن، تنها چند تخته سنگ بزرگ را بايد پشت سر بگذاريم. عبور از لابلاى اين تخته سنگها اندكى دشوار بهنظر مىرسد اما به هر ترتيبى كه هست كش و قوسى در بدن ايجاد مىكنيم. سنگها را در مىنورديم و خود را به آن سو مىكشانيم. در دهانۀ غار دهها نفر صف كشيدهاند تا نماز بخوانند.
ما هم به جمع آنها مىپيونديم تا آنكه سرانجام نوبت به ما مىرسد و توفيق مىيابيم دو ركعت نماز در درون غار بخوانيم. دلم مىخواهد ساعتها در غار بمانم و با خداوند نجوا كنم اما ازدحام جمعيتى كه پشت سر ماست، چنين مجالى را نمىدهد. از غار بيرون مىآيم و بهروى يكى از