162
گر چه سنگين است جرم ما وليكن روز محشر
دست ما كوته مباد از دامن پيراهن تو
در حال ترنّم بقيۀ ابياتم هستم كه كاروان از راه مىرسد و من هم با آنان همراه مىشوم. پشت ميلههاى غم گرفتۀ بقيع مىايستم. صداى محزون و نالههاى غمانگيز از همه سو به گوش مىآيد، همگان با ديدگانى اشكبار ميلههاى اطراف قبرستان را در دست گرفتهاند و عاشقانه اشك مىريزند. . .
بعد از ظهر پنج شنبه 12/4/82
ساعت چهار و سى دقيقه است. از بابالبقيع وارد حرم مىشوم. در امتداد در ورودى، چشمم به ضريح خانۀ فاطمه عليها السلام مىافتد. در كنار سكويى كه حايل درِ خانه است مىنشينم. اينجا جايى نيست كه بتوان در آنجا گريه نكرد. اگر اشك نريزى مديون چشمانت هستى. مگر مىتوان كنار خانۀ فاطمه عليها السلام بود و نگريست. به تعبيرى شاعرانه: چگونه مىتوان به اين خانه نِگريست و نَگريست؟ !
به درِ خانه كه نگاه مىكنى، همان سبك و سياق درهاى قديمى را دارد و قفلى تزيينى در وسط آن ديده مىشود. اينجا راز و نياز با خداوند، حال و هواى ديگرى دارد. آخر روزگارانى اين مكان، محل رفت و آمد زهراى اطهر عليها السلام بوده است. اينجا مكانى است كه جبرئيل و فرشتگان بدون اجازه به آن قدم ننهادهاند. اينجا بابالحوايج و مفتاحالجنان است.
باران اشك كمكم هموار مىشود، نوبت خواندن زيارتنانه مىرسد.
«السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ رَسُولِاللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ نَبِيِّ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ حَبِيبِ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ خَلِيلِ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ صَفِيِّ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ أَمِينِ اللّٰهِ السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ خَيْرِ خَلْقِ اللّٰهِ. . .
أُشْهِدُ اللّٰهَ وَ رُسُلَهُ وَ مَلائِكَتَهُ، أَنِّي رَاضٍ عَمَّنْ رَضِيتِ عَنْهُ، سَاخِطٌ عَلَى مَنْ سَخِطْتِ عَلَيْهِ، مُتَبَرِّئٌ مِمَّنْ تَبَرَّأْتِ مِنْهُ، مُوَالٍ لِمَنْ وَالَيْتِ، مُعَادٍ لِمَنْ عَادَيْتِ، مُبْغِضٌ لِمَنْ أَبْغَضْتِ، مُحِبٌّ لِمَنْ أَحْبَبْتِ وَ كَفَى بِاللّٰهِ شَهِيداً وَ حَسِيباً وَ جَازِياً وَ مُثِيباً. . .»