157خدايا! چه عظمتى، چه شكوهى و چه نورانيتى اين گنبد ساده، اما شريف را در بر گرفته است!
اتاق شماره 707 هتل سفير انتظار ما را مىكشيد، در اين اتاق كوچك مستقر مىشويم، مادرم دست و صورتش را مىشويد و پاشويهاى مىدهد و من در زير خنكاى كولر لحظاتى شيرين وصال حبيب خدا محمد مصطفى صلى الله عليه و آله را احساس مىكنم. در اين لحظات عرفانى به راز و نياز با معبود مىپردازم و در خلوت خود با خدا مىگويم:
خدايا! از اينكه مرا قابل دانستى و در زمرۀ زائران حرم پيامبرت قرار دادى، تو را سپاس مىگويم. تو را سپاس مىگويم كه به من نيرو و توان دادى كه عزم ديدار تو كنم. تو را سپاس مىگويم كه آتش محبت خود را در دلم افكندى و مرا به سوى خود خواندى. خدايا! اكنون من نيز آمادهام تا وظيفهاى را كه بر عهدهام نهادهاى انجام دهم و اين لحظات عزيز را قدر بدانم و نگذارم اين فرصت ناياب بيهوده از دستم برود.
خدايا! مرا بپذير و عفوم كن.
اكنون كه با تحمّل همۀ سختىها اين سفر را تجربه مىكنم، توفيقم ده كه اعمال و كردارم مقبول درگاه تو شود، كه همانا تو ارحم الراحمينى. آمين يا ربّ العالمين.
در حال همين نجواها، چرتى سنگين چشمانم را در مىنوردد و كم كم به خوابى دو ساعته تبديل مىشود.
چهارشنبه 11/4/82
صداى روحبخش اذان صبح از مسجد مدينه بهگوش مىرسد. اين نخستين بار است كه اين اذان زيبا را مىشنوم، تا خودم را براى نماز آماده كنم، نيم ساعتى طول مىكشد. همراه مادرم براى رفتن به نماز و زيارت آماده مىشويم. هوا هنوز گرگ و ميش است كه از هتل بيرون مىزنيم و دستم در دست مادرم راهىِ حرم مىشويم. در نزديكىهاى حرم. مادرم را به يكى از مادران هم كاروانى مىسپارم و از آنها خداحافظى مىكنم.
اكنون با تمام وجود، در برابر دنيايى از عظمت قرار گرفتهام، خدايا! چه مىبينم، من كجا، حرم رسولاللّٰه كجا، نكند كه اين يك رؤياست. به پاس اين توفيق الهى دو ركعت نماز شكر گزاردم و براى بوسه زدن بر آستان پيامبر، وارد حرم مىشوم.