101كرده، مىنويسد:
«چهرۀ شرفا در مكه، زيبا و مقبول و به چهرۀ اعراب بدوى در شكل، همسان و نزديك است؛ بهويژه در صورت، چشم و بلندى بينى.» 1بعد از آنكه به تفصيل لباس مكىها را توصيف مىكند، بهطور مفصل اوضاع اقتصادى مكه و متأسفانه بعد از آن بزهكارىهاى مردم مكه و انواع فساد و فسق و فجور آنان را تشريح مىسازد كه البته ما در ميزان صحّت اين سخنانِ او آگاهى نداريم.
او با وجودى كه تمام بدىها و صفات ناپسند آنان را نام مىبرد، اما از ذكر صفات نيك آنان مثل بخشش و كرم و ميهماننوازى و كمك و يارى غريبهها و امتناع از دزدى و غش در معامله غافل نمىشود. بيركهارت به وضعيت علمى مكه هم توجه دارد.
او مىنويسد:
«در مكانى كه همگان به فكر به دست آوردن سود و متاع و ثروت هستند، نمىتوان انتظار شكوفايى و بالندگى علم و تعليم داشت.»
بيركهارت معتقد است مكه در آن زمان در اين زمينه و حتى در زمينۀ علوم دينى همپايۀ ساير كشورهاى اسلامى نيست و از فاسى نقل مىكند كه در آن زمان، در كنار تعداد زياد كاروانسراها و ساير مكانها، تنها 11 مدرسه در مكه وجود داشت. در صورتى كه حتى يك مدرسه براى بحثهاى علمى در آنجا ديده نمىشد و حتى كتابخانهاى عمومى متعلق به حرم وجود نداشت. 2به گفتۀ بيركهارت با وجود عدم توجه مكىها به كتب و مسألۀ آموزشى، زبان مكى در برابر ساير مكانهايى كه به زبان عربى در آن سخن مىگفتند، از سلاست و فصاحت برخوردار بود. 3به دنبال اين توضيحات، بيركهارت تصوير روشنى از بزرگان و دولت حاكم بر مكه و شرفا به دست مىدهد. طبق گفتۀ وى، حكومت مكه، طائف، قنفذه و ينبع قبل از اينكه وهابيون و بعد از آنان مصريان در اوايل قرن نوزدهم آنجا را تحت تسلط خود درآورند، وابسته به شريف مكه بود. او نفوذش را تا جده نيز گسترش داد. اما اسماً از مناطق تحت نفوذش جدا بود؛ زيرا