77او قرار داد كه در بسيارى از موارد خود را حاضر در تاريخ او مىيافتم و واقعيتها در وراى الفاظ و تعابير، شكل و نماى ديگرى به خود مىگرفت. در حقيقت ديگر نه روش بود و نه جستجو، احساسى! كه كلام تاريخ را مىشنيد و نه تاريخ؛ كلام مورّخان را. احساس مىكردم تاريخ مرا با خود همراه كرده بود تا بتوانم اطلاعات متنوع خود را در ساختار نوينى پيوند زنم.
در اين وادىها گرديدم و چرخيدم، گاه مىايستادم و او را مىخواندم، گاه مىافتادم و بر خود مىگريستم. تا نشانى مىديدم كه در تاريخ نامى از آن بود، مىدويدم و مىدويدم تا بر دامنش اشك شوق ريزم و بر غربت تاريخ او در كتابها و سرزمينهاى او آه آه كشم! . . .
به دريايى در افتادم كه پايانش نمىديدم! . . .
در اين سفر انكشافى؛ تاريخ سيرتِ او، بخشى از وجودم شده بود، گويى بيابانها از تاريخ با من سخن مىگفتند.
خود را از كتاب و لغت و سند بىنياز مىديدم؛ هر ريگى، هرخارى، هر بادِ گرمى، طوفان شنى، اوراقِ نوشتۀ تاريخ بود. هر نقش و نمايى، نخلى و چاهى، محدثان سيره او بودند؛ هر شبى كه مىگذشت هر روزى كه مىآمد، در نمايش روزى از روزهاى پرشكوه او، شبى از شبهاى ملكوتى او، حيرت زده و سرگردان مىشدم. ساده لوحى مىماندم كه به سادگى حقايق ساده تاريخ او را در وراى نوشتههاى مشكل، لفاظىهاى مفسران و محققان كلامى و فلسفى يا ايهام و ابهام صوفيان، مىخواندم و مىديدم كه چگونه آن همه پاكى منظم و راستى معقول در كلام متكبرانه محققانى كه بيش از تاريخ او به تاريخ زندگى خود دلبسته بودند. بىمهر و بىمنطق شده است. چگونه بر اعمال سياست زده و افكار مانده و بسته، قنديل و قلادههاى علوم دينى آويزان كردهايم، كه براى فهم زبان آنها بايد فرسنگها از زبان الهى جهانى او دور شويم تا زير برف انبارى از كلام محلى و رفتار ايلى ديگران نتوانيم به او، به مدينۀ او، به رسالت او رسيم. . . بىآنكه بفهميم كه از قرن دوم تاكنون در عادات و سنتهاى محلّى و ملّى جهان مسلمانى، بر سنت او پردۀ فراموشى انداختهايم. شهرستان زمانى خود را به جاى مدينۀ او شاخص تفكّرات معنوى خود كرديم و ناخواسته