74لفظى رها شوم تا آن سيرت معنوى را بيابم؟ تبسّمى كرد و سر را به زير انداخت و به آرامى گفت: نمىدانم! برخاست و با مهربانى دستش را در دستم نهاد و گفت:
تا از نفسهاى خويش هجرتها نكنى و با ترك ديارهاى خود همنشين مهاجران جهان نشوى، تا غربتها نبينى و با غريبان نياميزى، نمىتوانى تفاوت انگيزهها را در هجرتها بيابى.
گفتم ولى به هر حال «محمد» صلى الله عليه و آله را مىخواستند بكشند كه شبانه از مكه خارج شد، در غارى مخفى گشت و پنهانى به مدينه رفت! . . . آهى كشيد و اخمى كرد و گفت: هنوز بتپرستان قريش از دهان شما سخن مىگويند! سينه را عوض كن تا صداى او را بشنوى. . . با خدا حافظى سردى مرا در حيرت هجرت رها كرد و رفت. . . از همان دم ساعتها با اين پرسش درونى گلاويز شدم كه آيا واقعاً مدينه را در سيرت او خواندهام؟ !
از آن تاريخ 21 سال گذشت تا توانستم امروز آن درسها را با هجرتها و غربتها بفهمم، آن ضربهها را با تحقيق و تأمّل بيابم و با گذر از كوهها و صحراهاى حجاز بنگارم.
حيرت هجرت
خود را در يك تناقض هولناك ديده بودم؛ از يك سو، تاريخ كه با تمامى اسناد خود نشان از محمّدى مىدهد كه در پى آزار و تهديد قُرَشيان، شبانه از مكه خارج و به سوى مدينه هجرت كرد و از سوى ديگر قرآن كه با تمامى صراحت پيامبرى را نشان مىدهد كه ايمان دارد، برانگيختۀ خداوند است. نه در ابلاغ رسالت واهمه و ترديدى به خود راه مىدهد و نه در ايمان به قدرت و رحمت لايزالى شكى روا مىدارد.
هر چه بيشتر آيات هجرت و مهاجران را مىخواندم، بيشتر در اسناد تاريخى به تناقض مىافتادم. هر چه بيشتر كتابهاى تحليلى تاريخ زندگانى پيامبر صلى الله عليه و آله را مىخواندم، در اتكال و اتصال محمد صلى الله عليه و آله به خداوند قادر متعال به شك مىافتادم، نمىتوانستم صدها اسناد هجرت را ناديده گيرم و نمىتوانستم ترك مكه و پناه آوردن به مردم روستايى دور را با روح رسالت و نبوت توجيه كنم.
در اين حيرت محقّقانه نمىتوانستم بفهمم چگونه پيامبرى كه خود را در يد عنايت و رحمت الهى مىيافت و عميقا باور داشت به: وَ أَنَّ إِلىٰ رَبِّكَ الْمُنْتَهىٰ