92كنم! اين بگفت و در كنار خانۀ كعبه معتكف شد و قريش او را تنها گذاشتند.
آنگاه عبدالمطّلب در قالب يك شعر با خدا راز و نياز كرد و آن شعر اين بود:
«هُمَّ انّ الْمَرء يمنع رحله فامنع رحالك
لا يغلبن صليبهم وضلالهم غدوا محالك»
«بار خدايا! يك مرد از خانه و كاشانۀ خود دفاع مىكند، تو نيز از خانه و كاشانهات دفاع كن. و البته كه صليب آنها و گمراهىشان بر ارادۀ تو پيروز نگردد و فردا توطئه آنان كارگر نيايد.»
او همچنان در حرم ماند تا خدا سپاه ابرهه و اصحاب فيل را به هلاكت رسانيد و قريش به شهر مكّه بازگشتند و عظمت عبدالمطلب و پايدارىاش در بزرگداشت حرم الهى، بيش از پيش آشكار گرديد. در همين روزها بود كه خداوند حارث (فرزند ارشد عبدالمطّلب) را به او عنايت كرد و آنگاه در خواب ديد كه به او گفتند:
«إحفر زمزم خبيئة الشيخ الأعظم» ؛ «زمزم، دفينۀ آن پير بزرگ (ابراهيم خليل عليه السلام) را حفر كن.» و چون بيدار شد از خداوند خواست كه محلّ آن را براى وى مشخص كند تا اينكه جايگاه آن را بار ديگر در خواب با علايمى مشخص كردند و گفتند: «زمزم را حفر كن. ميان خون و شكمبه، آنجا كه زاغى منقار مىزند لانۀ مورچگان قرار دارد، روبروى علايم سرخ» . عبدالمطّلب برخاست و در مسجدالحرام نشست و مترصد بود تا علايم ياد شده را مشاهده كند. در آن هنگام گاوى ذبح كردند و خون و شكمبۀ آن بر زمين ريخته شد و كلاغى آمد و منقار زد و همانجا نيز لانۀ مورچگان را يافت. با ديدن اين علايم برخاست و به حفر زمزم پرداخت. قريش آمدند و گفتند: اين چه كارى است؟ ! ما تو را نادان نمىانگاشتيم! چرا دور مسجد چاه مىكنى؟ عبدالمطلّب گفت: من آن را حفر مىكنم و در راه آن مبارزه مىكنم. او و فرزندش حارث به ادامۀ حفارى پرداختند. با اين حال، قريش به دليل وجاهت و صدق و ديندارى او مخالفت ننمودند تا اينكه پس از چندى عبدالمطّلب خسته شد و نذر كرد كه اگر خداوند ده پسر به او عطا كند يكى را قربان نمايد. در همان حال كه به حفر چاه مشغول بود شمشيرهاى دفن شده در زمان جرهميان را يافت. قريش پيش آمده، سهم خود را مطالبه كردند و عبدالمطّلب گفت: اينها متعلّق به خانۀ