59پس از غسل، به دو حوله كه به بدنمان مىبنديم، اكتفا كنيم، اين احساس را در ما بهوجود مىآورد كه از همه تعلّقات غير خدايى جدا شدهايم و ديگر در اختيار خدا هستيم و واقعاً بندۀ او هستيم. احتمالا اين حالت و اين جاذبهها براى ديگران هم وجود دارد.
اوّلين بارى كه به طرف حرم مطهّر راه افتادم، نمىدانستم كه آيا گامهايم تا به آخر با من همراهى خواهند كرد يا نه؟ تصوّر لحظاتى كه وارد خانۀ خدا مىشوم و چشمم به ساختمانى مىافتد كه خانۀ خدا است! و. . . اين حالات خيلى عرفانى و ارزشمند است و در عين حال ناپايدار. البته تكرار مىشود؛ ولى ديگر آن حالت اوّل را ندارد. آن لحظهاى كه از آخرين در وارد شديم و چشممان به آن خانۀ سنگى افتاد، حالتى بود كه حتّى يك لحظه نمىخواستم چشمانم را ببندم و يا به صحنۀ ديگرى نگاه كنم. جلوى پايم را به سختى مىديدم.
انسان وقتى براى اوّلين بار پيرامون خانۀ خدا طواف مىكند، حجرالاسود را مىبيند، مقام ابراهيم را نظاره مىكند و. . . همۀ اينها در آن لحظه به انسان اوج مىدهد.
حضور نخستين در صفا و مروه و منا و عرفات هم، چنين حالتى دارد قلب انسان با شتاب مىزند. من تفاوتى ميان اين اماكن نمىبينم؛ ضمن اينكه بر اين باورم كه اوج اين حالت در وقتى است كه چشم انسان به كعبه مىافتد. و نكتۀ كليدىاش در همين احساس وابستگى عميق به خداوند است و وقوف به بندگى. خاطرات انسان در آن حال از برابر چشم مىگذرد و به نقطۀ خاصى كه رسيد، احساس فوران مىكند و سيرش ادامه مىيابد؛ شبيه خطّى كه روى كاغذ با فراز و فرود ترسيم كنيم.
زائر بيتاللّٰهالحرام، از ريگهاى صحراى منا و حتى درهاى حرم و آينهها و لوسترها الهام مىگيرد و هر يك از آنها، حالتى را در فرد القا مىكند. بنده تجربۀ فردى خود را عرض مىكنم و اطلاع ندارم كه آيا ديگران هم به خصوص در بدو ورود به آن مكان مقدّس همين احساس را دارند يا نه؟ بعيد نيست هر كس به فراخور حالش، در نقطۀ به خصوصى عواطف دينى و عشق الهىاش اوج بگيرد.
با توجه به آنچه عرض شد، بنده در صدد اين نيستم ثابت كنم كه در منا و عرفات و كعبه و. . . ، نكتۀ جديدى بر من كشف شد؛ خير! يك حالت دائمى عرفانى وجود