159مرگ عبداللّٰه را يادآوراست
درس هجرت را تمامى از براست
در كنار هر گَوَن گويى هنوز
آتش هجر است و آه و درد سوز
چشم دل دارد حكايتهاى ناب
مىبرد از مستمع آرام و تاب
بنده ناچيز تو اينك به راه
مىكند بر سوى درگاهت نگاه
گوئيا با ما ملايك هم زمان
فاش مىگويند راز كهكشان
جده تا شهر نبى راهى است دور
گشته از فيض محمّد غرق نور
دركنار مسجد پاك رسول
بشنوى آواى پر مهر بتول
قصهها از غصهها دارد هنوز
دردها و نالههاى پر ز سوز
اشكها بر ديدهات جارى شده
در بقيع كارت كنون زارى شده
در كنار مؤمنين گيرى پناه
مىكنى با جان و دل هر جا نگاه
اين بقيع هر گوشهاش دارد پيام
گفتگوهايى ز راز يك قيام
پشت ديوار بقيع موج غم است
قلب و جان مؤمنين در ماتم است
اين مكان گردانده دل را غم نصيب
يادمانى از امامان غريب