133همو شما را كفايت است. اين بگفت و راهى شد و چون به محلى بهنام «كداء» - كوهى در ذىطوىٰ - رسيد روى بهسوى آنان كرد و گفت:
رَبَّنَا إِنِّي أَسْكَنتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوَادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِيُقِيمُوا الصَّلَاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنْ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنْ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ. 1
«بارخدايا! من از ذريۀ خود كسانى را در وادى بىآب و علف اسكان دادم تا نماز را بپا دارند، پس دلهايى را از مردم بهسوى آنان متمايل گردان و از ميوهها روزى ده، باشد كه سپاسگزارى كنند.»
اين بگفت و رفت و هاجر بماند با كودك شيرخوار و آن سرزمين سوزان! (و بنا به برخى روايات، ابراهيم در ميان اشك و آه منطقه را ترك گفت) . 2همينكه آفتاب برآمد، اسماعيل تشنه شد و طلب آب كرد، هاجر برخاست و رهسپار آن وادى شد كه محل سعى بود (در ميان صفا و مروه) و آنجا ايستاد و ندا داد:
آيا در اين وادى انيس و مونسى يافت مىشود؟ (هل بالوادى من انيس) . و در حالىكه ديگر اسماعيل را نمىديد، بالاى كوه صفا رفت و از آنجا به وادى نگريست و سرابى نظرش را به خود جلب كرد. پنداشت آب است، باز به درون وادى شتافت و به سعى پرداخت و چون به مروه رسيد و ديگر اسماعيل را نمىديد، بار ديگر سرابى در ناحيۀ صفا درخشيد. به وادى فرود آمد و در پى آب روان شد، باز هم اسماعيل از نظرش غايب شد. برگشت تا به صفا رسيد و با نگرانى چشم به جانب اسماعيل دوخت و اين حركت را هفت مرتبه تكرار كرد و چون به شوط هفتم رسيد و در حالىكه بر مروه بود، به اسماعيل نگريست، در حالىكه آب از زير پايش جوشيده بود! برگشت و اطراف آن آب را كه جريان داشت با رمل مسدود كرد و از اينرو زمزم ناميده شد. 3در اين روايت، سپس به تحوّل منطقۀ مكه با پيدايش آب زمزم و مهاجرت قبيلۀ «جُرْهُم» كه يكى از قبائل يمنى بودند و در حوالى مكه بسر مىبردند اشاره كرده و مىفرمايد:
«آن روز قبيلۀ جُرْهُمْ در ذىالمجاز (يكى از بازارهاى معروف مكه) و عرفات فرود آمده بودند، همينكه آب زمزم در مكه پديدار شد و پرندگان و حيوانات وحشى صحرا به آنجا رو آوردند، جرهم كه حركت وحش و طير را به آن ديار ديدند، آنها را