132بقاى كعبه و حج و رويش نسل مبارك و شكوفايى شجرۀ پاك نبوت در امّالقراى توحيد باشد و با جارى بودنش در عصرها و براى نسلها، آن چشمۀ آب حيات معنوى را تفسير كند و آن اعجاز بزرگ را گواه صدق گردد.
بارى، ماجراى آن هجرتِ تاريخى و تنهايى آن مادر و كودك در آن سرزمين سوزان و خاموش و در ميان كوههاى سياه و سوخته را، روايات اسلامى به تصوير كشيده است:
محدّث گرانقدر، على بن ابراهيم، از پدرش ابراهيم بن هاشم و او از نضر بن سويد و او از هاشم بن سالم از امام صادق عليه السلام آورده است:
«ابراهيم در باديۀ شام سكونت داشت همينكه هاجر اسماعيل را متولد ساخت، ساره سخت اندوهگين شد و چون فرزندى نداشت بهخاطر حضورِ هاجر، ابراهيم را مىآزرد، ابراهيم از اين ماجرا به پروردگار بزرگ شكايت كرد، خداوند به او وحى كرد كه داستانِ زن به دندۀ كج ماند كه اگر او را بهحال خود واگذارى از آن بهره برى و اگر بخواهى آن را راست كنى خواهد شكست.
(و بدين ترتيب وى را به سازگارى با ساره توصيه فرمود) . آنگاه ابراهيم را مأمور ساخت كه اسماعيل و مادرش را از آن سرزمين خارج سازد.
ابراهيم گفت: پروردگارا! آنها را به كجا برم؟ فرمود: به حرم من، مركز امن من و نخستين مكانى كه از زمين آفريدم؛ يعنى مكه.
آنگاه خداوند جبرئيل را فرمان داد كه «بُراق» را فرود آورد تا هاجر و اسماعيل و ابراهيم عليهم السلام را حمل كند. و ابراهيم هرگاه از منطقهاى سرسبز كه درخت و نخلستان و زراعتى داشت، مىگذشت، مىگفت:
جبرئيل! آيا اينجاست آن مكان امن؟ و جبرئيل پاسخ مىداد: نه، و راه را ادامه دادند تا به مكه رسيدند و در محل خانۀ كعبه فرود آمدند.
ابراهيم با ساره عهد كرده بود كه از مركب پياده نشود و هرچه زودتر نزد او برگردد. همينكه فرود آمدند، در آنجا درختى بود كه هاجر چادر خود را بر آن درخت افكند و با كودك خويش در سايۀ آن قرار گرفتند. 1ابراهيم چون آنان را نهاد و خواست برگردد هاجر گفت: ابراهيم! ما را در جايى كه انيس و مونسى وجود ندارد و از آب و علف اثرى نيست مىگذارى و مىروى؟ ! و ابراهيم پاسخ داد: خدايى كه مرا فرمان داده شما را در اين مكان بگذارم،