146نوشتند.
در اين قصيدۀ صدو نه بيتى با چهار بار تجديد مطلع در وصف كعبه و مكّه و ديگر متعلّقات آنها سخن گفته و به مناسك حج پرداخته است. خاقانى به شاعر صبح معروف است.
او قصيده را با اين مطلع سروده است:
صبح از حمايل فلك آهيخت خنجرش
كيمخت كوه اديم شد از خنجر زرش. . .
حاجيان در لباس سفيد احرام قرار مىگيرند و براى انجام اعمال به حركت در مىآيند.
خاقانى خورشيد را به خاطر نورانيّت و سفيديش به كسى كه لباس احرام پوشيده تشبيه كرده، به او جان داده و به حركت واداشته است:
مانا كه محرم عرفات است آفتاب
با اين باور كه عيسى مسيح در آسمان چهارم است و خورشيد نيز در آسمان چهارم، گفته است:
بل قرص آفتاب به صابون زند مسيح
سپس به وصف منا و قربانگاه پرداخته و گفته است؛ هر انسانمؤمنى در منا نفس خود را در حقيقت قربان مىكند:
خاك منا زگوهر ترموج زن چوآب
خاقانى آرايش كعبه را به حضرت ابراهيم - ع - نسبت داده است. از سخن او چنين برمىآيد كه پيشينۀ بناى كعبه را به پيش از ابراهيم مىرساند.
وان كعبه چون عروس كهن سال تازه روى
حجرالأسود پيشنۀ بهشتى دارد خاقانى در ارزش و قداست آن مىگويد كه نبايد آن را تنها از ديد يك قطعه سنگ سياه نگريست:
سنگ سيه مخوان حجر كعبه را از آنك
خاقانى آن چنان شيفته و دلدادۀ كعبه است كه وقتى به كعبه مىرسد مىخواهد جان خود را نثار كعبه كند امّا افسوس مىخورد كه جان او قابل و لايق چنين پيش كشى نيست.
و پس از اين به پند و اندرز گفتن پرداخته و وقتى انسان را در اوج احساسات قرار داده او را به ترك تعلّقات دنياوى ترغيب كرده و سپس با آوردن بيت تخلّص، قصيدۀ خود رابه مدح ممدوح خود ملك الوزاء جمال الدّين اصفهانى كشانده و او را به عنوان معمار كعبه ستوده است. 1خاقانى مدّتى گرفتار زندان شد و سرانجام در زمان سلطنت اخستان بن منوچهر در سال 569 با وساطت عصمت الدّين دخت فريدون بار ديگر اجازۀ سفر حج گرفت.
او در مدح شفيع خود قصيدهاى سروده و در ضمن گفته است كه من در سرودن اين قصيده طمعى مادّى ندارم و فقط مىخواهم اجازۀ سفر حج مرا از شاه بگيرى. قصيده در 75 بيت است به مطلع:
حضرت ستر معلّا ديدهام
ذات سيمرغ آشكارا ديدهام 2
خاقانى در همان حال كه شيفتۀ بيت اللّٰه است با ديد انتقادى به وضع اجتماعى و طرز برگزارى حجّ حجّاج نگريسته و در قصيدهاى به مطلع:
هر صبح سر زگلشن سودا برآورم
وز سوز آه بر فلك آوا برآورم. . .
از ايّام شكايت كرده و حسب حال خود را بيان كرده و غصّه هاى خود را از آلودگان دهر بازگو كرده و از اين كه فرياد رسى نمانده در مقام مصلّى فرياد برآورده و گفته است:
تا كى به زعم كعبه نشينان عروس وار
و سرانجام عقدۀ دل را مىگشايد كه:
كى باشد آن زمان كه رَسَم تا به حضرتش
مسألۀ حجاب و انجام واجبات دينى از ازمنۀ قديم مطرح و يك ارزش شمرده مىشده لذا خاقانى دربارۀ ممدوح خود گفته است:
چندان كه مجاور حجابى
شاعر طواف كعبه و مشاهدۀ آن و بوسيدن حجرالأسود را مايۀ شرف و بزرگى دانسته است كه مردم پس از مراجعت حاجى به ديدن او مىروند و او را مىبوسند و مدّتى به سخنان او گوش فرا مىدهند و اين ديد و بازديدها خود مىتواند منشأ بركاتى باشد:
تو ميهمان كعبه شده هفتهاى و باز
يكى از فلسفههاى حج رمز قربانى است كه عبارت از كشتن نفس امّاره مىباشد.
خاقانى ممدوح خود عصمت الدّين را در اين قصيده به اين توفيق رسانده و گفته است:
خون بهيمه ريخته هر ميزبان به شرط
تو خون نفس ريخته و ميزبان شده. . .
تو شب به روضۀ نبوى زنده داشته
عين الّهت به لطف نظر پاسبان شده 3
شاعر در قصيدهاى به مطلع:
پيش كه صبح بر درد شّقۀ چتر چنبرى
خيز مگر به برق مىبرقع صبح بردرى
به بهانۀ مدح جلال الدّين ابوالمظفّر شروانشاه، در رابطه با مراسم عيد قربان، عرفات،