189چكارهايد؟ گفت: بنده مفتّش هستم. بعد از مدتى بگومگو معلوم شد كه آدم متقلب و شياد است. او ابتدا عربى سخن مىگفت ولى بعد فارس از آب درآمد!
عشار
شهر پاكيزه و بندر مهمّى است براى تجارت. شيعه آنجا فراوان است. مسجدى دارد در بازار، جنب نهر، معروف به مقام على - ع - امام آن مسجد الحمدللّٰه سيّد است، مسمى به سيد عبدالغنى. عالم ديگرى هم دارند حاج عبدالمهدى نام دارد. جليلالقدر است و از طرف آيةاللّٰه آسيد ابوالحسن اصفهانى منصوب است. شب را در مسافرخانۀ نزهةالمؤمنين ماندم، فردا عصر حركت كرده آمدم محطّۀ قطار آهن، كمكم جمعيت زياد شد و براى بليط گرفتن كار مشكل.
بنده چون تنها بودم اگر مىخواستم دنبالِ بليط بروم مختصر اثاثيهاى كه همراه داشتم مفقود مىشد و اگر مىخواستم حفظ اثاثيه را بكنم بدون بليط مىماندم. در اين بين جوانى رسيده گفت: آقا جان بليط گرفتهايد؟ گفتم: خير. چمدانى دستش بود گفت: اين چمدان را مىگذارم نزد شما و مىروم بليط براى خودم و شما مىگيرم به پول خودم، آنگاه شما پول معمول را كه دادهام به من بدهيد. گفتم: بسيار خوب. آنگاه در چمدان را باز كرد، ديدم يك شلوار در آن بود و بس. گفت: خواستم ببينى كه چيز قاچاقى در آن نيست و بعد از اين هم ملتفت باشى در محطه از مسافر ناشناخته امانت قبول نكنى؛ زيرا بسا قاچاقفروشها، اجناس قاچاقى را به اين وسيله در قطار مىآورند و به مسافر بىاطلاع به طور امانت مىسپارند آنگاه اگر سالم گذشت پس مىگيرند و مىروند و اگر گير افتاد خودشان را نشان نمىدهند. گفتم: ممنون. بالجمله ايشان رفت. طول كشيد به اندازهاى كه نزديك بود قطار حركت كند با خود گفتم: عشار همهچيزش مايۀ گول است گويا اصلاً حقيقت در آن نيست. آن محمدش كه در سفر سابق 1357 ه. ق. كه مشرف شدم به كربلا، دليل و قاچاقبرِ من بود، چه صدمهها كه از دست او خوردم. اين علىاش كه ديشب خود را مفتّش جا زد و چقدر اذيت كرد و نزديك بود مرا به ديار عدم بفرستد. اين هم محمدباقرش! بعد گفتم آخر چمدانِ او اينجاست لابد به هواى چمدان مىآيد به علاوه پول بليط هم كه از من نگرفته، نهايت اگر نيامد يا آن كه آمد و بليط نياورد، يك روز حركت ما به تعويق خواهد افتاد علاوه هنوز هم دارند بليط مىفروشند، ببين پشت دريچه چه هنگامه است! در اين فكرها بودم كه محمدباقر پيدا شد دستش خونآلوده و چند