188شويد و آقايان كه بىجوازند بايد از راه ديگر، اما نگارنده چون نمىخواستم از رفقا جدا شوم كه حتىالامكان باهم باشيم. جابر گفت: شما موضوع را متوجه نيستيد، آقايان اگر وارد گمرك شوند گرفتار مىشوند كما اين كه شما نيز اگر وارد گمرك نشويد و ورودى خود را ثبت نكنيد حكم قاچاق را خواهيد داشت. ديدم چاره نيست با رفقا خداحافظى كردم ولى اثاثيه همراه نبردم؛ زيرا چنان تصور مىكرديم كه سه روز ديگر در نجف يكديگر را ملاقات خواهيم كرد.
القصه بلم كوچكى در آب انداختند نگارنده را گفتند بفرماييد. در بلم نشستيم اما دريا خيلى انقلاب است آبها بر روى هم متراكم شده تلّ و ماهور تشكيل مىدهند. نگارنده با آن كه دريا ديده و مركبهاى بحرى سوار شدهام، معذلك تا چند دقيقه از ترس به دريا نگاه نمىكردم تا كمكم دل پيدا كرده به تماشا مشغول شدم. دو ساعتى روى آب بوديم، واقعاً بىكيف نيست، زيرا طرفين شط همه آبادى، درختهاى نخل فراوان، عمارات عاليه و كشتىها زياد است كه نوعاً از آنِ انگليسىها است. بالجمله در گمرك از آب خارج شدم و ورودى خود را ثبت نمودم، پول بىجهتى هم جابر و رفقايش كه راهنما و ملّاح بودند از ما گرفتند. وارد آبادى «فوه» يا «فاو» شديم جاى باصفا و پرنعمتى است. ادارات دولتى برقرار، بازار و خيابان هم دارد. القصه در قهوهخانۀ حاج ظاهر نامى نهار خورده ماشين مخصوصى كه در راه بصره كار مىكند رسيد، يك دينار كه پانزده تومان ايرانى است داده سوار شديم. ماشينمان كهنه است اما سيرش بد نيست. راه هم مختلف است. اطراف هم نخلستان زياد است. دود كمپانى آبادان از پشت نخلستان پيداست. نزديك غروب وارد بصره شديم. بصره از شهرهاى مهم عراق و حكومتنشين و بندر تجارتى است. نخلستان فراوان دارد. مردمش اغلب سنىاند و كمى شيعه دارد، به عكس عشار. بالجمله سر چهارراهى پياده شدم اما نماز نخواندهام. آفتاب هم در شرف غروب است. از هركجا سراغ مسجد مىگيرم مىگويد: بعيد، بعيد. عاقبت دكاندارى ترحم كرده فرستاد از قهوهخانه آب آوردند، وضو گرفته حصيرى آورد، بر روى آن نماز خواندم، پس از نماز شخصى را مىبينم دستش از بند تا بالاى مرفق پر از تاولهاى سياه رنگ است ندانستم چه مرضى است. مىگويد: دعا بخوان و بِدَم بر دست من كه خدا شفا مرحمت نمايد. پس از دعا سوار ماشينهاىِ شهرى شده ربع ساعتى بيشتر نشد كه در عشار نزديك مسافرخانۀ سيدعلى پياده شديم. به محض اين كه از ماشين پياده شدم، شخصى پيش آمد و گفت: آقا! گفتم: بله، گفت: كجا مىخواهيد برويد؟ پاسخ دادم: كربلا، پرسيد: پاسپورت داريد؟ گفتم: شما