100شمرده و با سنت آباء و اجدادى مخالفت مىورزيدند، مورد تعقيب قرار مىگرفتند تا به هدايت بازگشته و به پيروى از سنتهاى گذشته به همان گونه كه بوده و به حفاظت از عرف و عادت ناچار گردند. و با اين امر، حقوق موروثى و مكانت اجتماعى و مصالح اقتصادى رؤسا و بزرگان را پاسدارى كنند.
پس عرف در جامعه را طبقۀ حاكمه مقرر كرده و به حفظ مصالح خود بر اساس عادتها مىپرداختند. آنان با اين قانون موروثى غير مسجل حاكم بوده و مردم نيز بايد به اطاعت و انقياد آنان مىپرداختند.
«واذا قيل لهم اتّبعوا ما انزل اللّٰه قالوا بل نتبع ما ألفينا عليه آباءنا، أولو كان آباؤهم لا يعقلون شيئاً ولا يهتدون.» 1بدين علت آنان هنگامى كه مىشنيدند محمد خود را رسول خدا مىخواند كه براى بشارت و هشدار به سوى آنان و سايرين آمده و به دين خدا، اسلام و اعتقاد به نبوت و رسالت خود دعوت مىكند، تعجب كرده و او را مورد استهزاء قرار مىدادند. اين عده چگونه مىتوانستند ظهور مردى را كه براى امر بزرگى چون اين دعوت آمده و در حالى كه وى از طبقهاى ثروت فراوانى به ارث نبرده و در اين سرزمين سرورى و بزرگى نداشته، عاقلانه پندارند! اگر رسالتى كه از سوى پروردگار جهانيان براى آن رسولى فرستاده شده، حقيقت باشد، بنا به نظر و عقيدۀ آنان، ضرورى است كه اين امر به بزرگان مكه يا حداقل طائف سپرده مىشد، نه به مردى مثل محمد كه از ميان آنان (رؤسا و اشراف) نبود!
پس (با اين اعتقاد) نسبت شرف، سن، موقعيت و مكانت از شرايط نبوت محسوب مىشد كه خداوند آن را جز به كسانى كه از آن امتيازات و نيز از عقل وكمال فراوان برخوردار باشند نخواهد سپرد و همۀ آن امتيازات و فضايل، تنها در بزرگان و سروران و صاحبان مال و جان به اندازۀ كافى وجود داشت. اين در حقيقت نمونهاى از زندگى و منطق آنان بود كه با عقل و قدرت و علم مرتبط مىشد.
آرى محمد از خاندانى بود كه تنها خدمت بيت اللّٰه و حجاج در ميان آنان به ارث رسيده بود، نه مال و ثروت؛ زيرا او از بنى هاشم بود و هاشم نيز مالى نداشت، بلكه براى بازماندگان خود مكانت و منزلت به ارث گذاشت.
بنى هاشم، ثروتى چون ثروت بنى عبدشمس، كه رقيب آنان در سلطه بر اين