130راه صحرا در پيش گيرد. اگر مردى به نام ابوحُمَيْدان به داد او نرسيده و بر خر خود سوارش نكرده بود در بيابان تلف مىشد. بعد به ايران آمد و چندى در اصفهان به تحصيل ادامه داد.
سپس به كربلا و نجف رفت. گرچه در ايران و عراق زمينۀ مساعدى براى قبول دعوت وهابى نيافت امّا ديدن پارهاى رسوم مذهبى، او را در پيكارى كه در پيش داشت استوارتر ساخت.
مورخان نجدى چيزى از سفر ابن عبدالوهاب به ايران ننوشتهاند و گويند وى از بصره به زبير و احسا و از آنجا به حريملاء بازگشت. 1اما علماى اسلام در حريملاء درصدد قتل وى برآمدند و محمد ناچار گريخته و به عُيَيْنَه پناه برد. در عيينه بخت به او روى آورد و عثمان بن حَمَد بن مَعْمَر امير آن شهر او را در خانۀ خود پذيرفته خواهرش را به همسرى وى داد و او پس از سالها رنج و مجاهده در عمر سى و هشت - نه سالگى سر بر بالين آسايش نهاده صاحب خانه و خانواده و پشتيبان گرديد.
اتفاقاً همسرش نيز زنى باهوش و كارآمد بود و به شوهرش كمك بسيار كرد.
شيخ در عيينه مذهب خود را آشكار كرد و جمعى به دعوت او درآمدند. او اعلان كرد هركس از مذهب حنبلى سلفى پيروى نكند از اسلام خارج و واجبالقتل است. نخستين اقدام او آن بود كه به دستيارى پيروانش درختهاى مقدسى را كه زنان بر آنها دخيل مىبستند كند و سوخت. بعد بقعۀ زيد بن الخطاب 2- برادر عمر بن الخطاب - را كه در جنگ با مسلميۀ كذاب شهيد شده و زيارتگاه بود ويران كرد. زن شوهردارى هم نزد شيخ به گناه زنا اعتراف كرد كه به حكم وى سنگسار شد. او در عيينه حوزۀ درس فقه داير كرد و خود به تدريس پرداخت. . .
علماى عيينه و ساير بلاد نجد كه دعوت شيخ را در حال پيشرفت ديدند نامههايى به سليمان بن محمد امير احساء نوشته خطر روزافزون وهابيان را گوشزد و رفع اين غائله را تقاضا كردند.
سليمان نامهاى به امير عيينه - كه از امير احساء مدد مالى مىگرفت - نوشته دستور تبعيد شيخ و قتل او را در صورت مقاومت صادر كرد. محمد بن عبدالوهاب وقتى از اين دستور خبر يافت و دانست كه ديگر كارى از دست برادر همسرش ساخته نيست ناچار به درعيه گريخت و مقدر بود كه آن شهر موطن و مدفن او باشد و در آنجا سنگ بناى دولت سعودى را كار بگذارد (1157/1744) امير درعيه محمد بن سعود - بنيانگذار سلطنت سعودى - وجود شيخ را وسيلۀ مناسبى براى دستاندازى به شهرهاى همسايه و امتداد قدرت در نجد يافت. او به ديدار شيخ