100
يكى چون چشمۀ زمزم، دوم چون زهرۀ ازهر
سيم چون چنگ بوالحارث چهارم دست بويحيى
«منوچهرى» اگر فضل رسول از ركن و زمزم جمله برخيزد يكى سنگى بود ركن و يكى شوراب چه زمزم
«ناصر خسرو» وزبيم تشنگى قيامت هميشه تو در آرزوى قطرگكى آب زمزمى
«ناصر خسرو» زمزم اگر زابها چه پاكتر است پاكتر از زمزم است ازارمرا
«ناصر خسرو» اين ناخوش و خوار و همچو خونست و آن خوش و عزيز همچو زمزم
«ناصر خسرو» به زمزم و عرفات و حطيم و ركن و مقام به عمره و حجر و مروه و صفا و منى
«اديب صابر» آب وى آب زمزم و كوثر خاك وى جمله عنبر و كافور
«از كليله» او كعبه علوم و كلك مجلسش بودند زمزم و حجرالاسود و مقام
«خاقانى» كعبۀ ما طرف خم، زمزم ما در دخام مصحف ما خط جام، سبحۀ ما نام صبح
«خاقانى» چند ياد كعبه و زمزم كنى خاقانيا باده ده كز كعبه آزاد وز زمزم فارغيم
«خاقانى» اى جنت انس را تو كوثر وى كعبه قدس را تو زمزم
«خاقانى» هر آنكس كو از اين يك جرعه نوشيد مر او را كعبه و زمزم نباشد
«عطار»