77خداوند از مشركان نقل مىكند كه: «چون به ايشان گفته شود كه از آنچه خدا نازل كرده است پيروى كنيد، گويند: نه، ما به همان راهى مىرويم كه پدرانمان رفتند. حتى اگر پدرانشان بىخرد و گمراه بودند؛ مَثَل كافران، مَثَل حيوانى است كه كسى در گوش او آواز كند و او جز بانگى و آوازى نشنود.
اينان كرانند، لالانند، كورانند و هيچ در نمىيابند.» 1مناسب است در اينجا به تأكيد قرآن بر «حكمت» اشاره كنيم. حكمتى كه انبيا به مردم تعليم مىدهند و كسى چون لقمان حكيم بدون آنكه از انبيا باشد، آن را به فرزندش تعليم مىدهد. حكمت، قدرت و توان تشخيص خوب از بد؛ يعنى مصالح و مفاسد و درست از نادرست در حوزه عقل نظرى و عقل عملى است، به عبارتى هم در بخش اعتقادات و هم اخلاق، حكمت از مهمترين مفاهيم علمى است كه در قرآن مورد تأكيد قرار گرفته و از مردم خواسته شده تا آن را فراگيرند.
بستگى موجود ميان افراد وابسته به قبيله، موجد روحيۀ جمعى در ميان آن افراد مىشد. قوت مناسبات خانوادگى از مرحلۀ عشيره تا قبيله، همه را در چهارچوب خاصى كنترل كرده بود بطورى كه گريز از آن امرى دشوار و براى ضعفاى قبيله امرى ناممكن بود. همه خود را زير چتر حمايت روحيۀ جمعى و قبيلهاى دانسته و حاضر نمىشدند از آن جدا شوند. روشن است كه اگر شخصى دست از عقايد كهن مىكشيد، بستگى خود را از گذشته و حال قبيله از دست مىداد. دراين صورت او چه مدافعى مىتوانست داشته باشد؟ عقايد دينى و انتخاب بت نيز در چهارچوب مناسبات قبيلهاى بود. بر پايۀ اين روحيۀ جمعى، هر تصميمى كه گرفته مىشد متوجه كل قبيله بود.
اگر يك فرد از قبيله كشته مىشد همۀ قبيله به پا مىخاست و حق يا باطل، از عضو خويش دفاع مىكرد. بدين ترتيب افراد قبيله، شخصيت مستقل فكرى نداشتند و نمىتوانستند خارج از چهارچوب قبيله بينديشند. قرآن