107نمود. و وقتى پيامبر اكرم - ص - مكه را گشود، بتهايى را كه در آن بود، درهم شكست و آن را تنها براى پرستش پروردگار بر حق و يكتا پاك گردانيد.3
ابن اسحاق گويد: (تُبّع) و قوم او بتپرست بودند، در راه خود به يمن، به جانب مكّه رهسپار شد، چون به مابين «عسفان» و «أمج»4 رسيد، عدّهاى از قبيلۀ «هذيل بن مدركة بن الياس بن مضر بن مزار بن معد» آمدند و به او گفتند: پادشاها! آيا مىخواهى تو را به خانهاى پر از گنج و ثروت كه شاهان پيشين از آن بىاطلاع بودهاند، راهنمايى كنم؟ خانهاى كه در آن لؤلؤ و زبرجد و ياقوت و زر و سيم فراوان موجود است؟ ! گفت: آرى. گفتند: اين خانه در مكّه است كه پرستشگاه مردم آن ديار است و در كنار آن نماز مىگذارند. البته مقصود اين چند تن مرد هذلى، از گفتن اين سخنان، آن بود كه تبّع را از اين راه به هلاكت رسانند؛ زيرا مىدانستند كه هر كس قصد تخريب خانۀ خدا و يا ظلم و تجاوز در كنار آن را داشته باشد، هلاك مىگردد. ملك چون در صدد برآمد كه به آن خانه يورش برد، براى مشورت در پى دو دانشمند يهودى فرستاد و از آنان نظر خواست و پرسيد اين خانه و اين مطالب حقيقت دارد يا نه؟ آن دو دانشمند يهودى گفتند: اين قوم جز هلاك تو و هلاك سپاهيان تو منظورى ندارند، زيرا ما جز اين خانه، خانۀ ديگرى را سراغ نداريم كه خداوند آن را در زمين براى خود اختيار فرموده باشد. اگر بخواهى آنچه اينان گفتهاند انجام دهى، خود و تمام همراهانت نابود خواهيد شد.
تبع پرسيد: در اين صورت، اگر بخواهم نزد آن خانه روم چه كنم؟ چگونه رفتارى داشته باشم؟
گفتند: همان سان كن كه مردم آنجا عمل مىكنند. پيرامون آن خانه، طواف كن و تعظيم و تكريم بجاى آر. موى سر را بتراش و تا در آن آستان هستى، در برابر آن خانه كوچكى و تواضع كن تا آنكه از مكّه خارج شوى.
پرسيد: پس چرا شما خود چنين نمىكنيد؟
گفتند: به خدا سوگند، اين خانه، خانۀ پدر ما ابراهيم - ع - است و چنان است كه به تو گفتيم و آگاهت كرديم امّا اهل آنجا به وسيلۀ بتهايى كه مىپرستند و پيرامون آن خانه نصب كردهاند و نيز به وسيلۀ خونهايى كه بر زمين ريختهاند بين ما و آن خانه حايل شدهاند، آنان