67نيز در همين شب چشم از جهان فرو بست. پدرم در حال مرگ چيزى از پول هاى زرد و سفيد از خود باقى نگذاشت، مگر هفتصد درهم از باقيمانده بخشش هايش كه مىخواست با آن خدمتكارى براى خاندانش به خدمت گيرد.» 1
در اين هنگام ياد پدر افتاد و بغض گلويش را فشرد و باران اشك بر ديدههايش باريد و همه مردم به گريه افتادند و اندوهى سترگ بر جمعيت سايه افكند. سپس فرمود:
«أيّها الناس من عرفني فقد عرفني و من لم يعرفني فأنا الحسن بن علي و أنا ابن النبيّ و أنا بن الوصيّ ... أنا بن البشير النذير، أنا ابن الداعي إلى الله بإذنه و أنا بن السراج المنير، أنا بن من أذهب الله عنهم الرجس و طهّرهم تطهيراً، أنا بن... أنا من أهل بيت افترض الله طاعتهم في كتابه».
2
بيعت مردم با امام مجتبى(ع)
با آن همه رنجى كه على(ع) داشت و با آن همه پيمان شكنىها و تعارض ها كه مواجه شد، چنان انديشيده مىشد كه اگر بيعتى هم رخ دهد، خوش فرجام نخواهد بود؛ يعنى آن همه نقارها، كينهها، فقدان معرفت ها و آن همه مال و موقعيت گرايى ها، مانع از آن مىشد كه بيعت با امام مجتبى(ع) ، بيعتى از سر صدق، معرفت و ثبات قدم باشد و البته كه چنين هم شد. روشن است كه بازماندگان راستين عهد رسالت و عهد پدرش، از اين كليت مستثنى بودند.
واقعۀ بيعت در زمانهاى رخ داد كه معاويه در اوج حاكميت خويش در شام بر كرسى خلافت تكيه زده بود. تكليف و وظيفۀ دينى جامعه آن بود كه فقط با او بيعت كنند؛ زيرا او وارث پدر و مادر و جدش در همۀ دانش ها و خصلت ها و فضيلت ها بود و اگر خليفۀ پيامبر بايد كسى باشد كه پيامبر شخصاً او را و به نام مباركش به اين مقام منصوب كرده باشد، قطعاً امام مجتبى(ع) همان فردى است كه پيامبر او را با نام براى خلافت مشخص فرمود و او را در رديف دوازده خليفه، از على تا مهدى(عليهما السلام) قرار داد.
بالاخره نصوص، گفتهها و اقدامات فراوانى برحقانيت خلافتش دلالت دارند.
همۀ خصلت هاى پيشوايى و رهبرى امت اسلامى و نيز خلافت حقيقى نبوى در او جمع بود؛ علم، زهد، تقوا، بندگى، شجاعت، وفا، مردمدارى، خداترسى، سخنورى و... كه برخاسته از صفت والاى بلاغت است و همۀ خصلت هايى كه لازمۀ رهبرىاند، در او جمع بود.
بالاخره در خطابهاش چنان از على(ع) ياد كرد كه همگان گريستند و صداى شيون و فرياد جمعيت، در مسجد كوفه موجى عظيم برانگيخت.