150وجود بما هو وجود:
اولاً: نه جوهر است و نه عرض، چون جوهر و عرض، هريك نوع خاصى از وجود هستند كه به واسطۀ ماهيت د ار، محدود و مقيد شدن وجود حاصل ميشوند. از سوى ديگر، اگر وجود بماهو وجود جوهر باشد، اعراض از دايرۀ وجود خارج ميشوند و به عكس.
ثانياً: وجود نه جنس دارد و نه جنس چيزى قرار ميگيرد، نه فصل دارد و نه فصل چيزى قرار ميگيرد؛ چنانكه خواجۀ طوسى در جنس و فصل نداشتن وجود مينويسد: «لا جنس له بل هو بسيط فلا فصل له» 1وجود جنسى براى او نيست بلكه بسيط است، پس فصلى براى او نيست.
ثالثاً: وجود ضد و مثل ندارد چون لازمۀ تضاد اختلاف ماهوى دو شىء است و مثل داشتن اتحاد ماهوى دو شىء، وقتى وجود ماهيت نداشت پس نه اختلاف ماهوى و نه اتحاد ماهوى دربارۀ آن معنا ندارد. خواجه در نفى ضد و مثل مينويسد: «و لا ضدّ له و لا مثل» . 2
2-7. تكثر وجود: از نگاه متكلمان گذشته؛ مانند خواجه نصير و پيروان او، تكثر وجود به ماهياتى است كه وجود بر آنها عارض ميشود؛ چنانكه خواجه مينويسد: «و يتكثر بتكثر الموضوعات» 3وجود بواسطۀ تكثر موضوعاتش؛ يعنى ماهياتى كه وجود بر آنها عارض ميشود، تكثّر پيدا ميكند. 4
علامه حلى در شرح كلام خواجه مينويسد:
«الوجود طبيعة معقولة كلّيّة واحدة غير متكثّرة، فإذا اعتبر عروضه للماهيّات تكثّر بحسب تكثّرها» ؛ «وجود يك طبيعت عقلى كلى و غير متكثر است. پس وقتى بر ماهيات عارض شود به حسب تكثر ماهيات متكثر ميشود.»
گفتنى است كه عروض وجود بر ماهيت، عروض ذهنى است نه خارجى؛ زيرا ماهيت قبل از عروضِ وجود بر آن شيئيت خارجى ندارد كه محل عروض وجود قرار گيرد؛ چنان كه لاهيجى در شرح عبارت خواجه مينويسد:
«معناى معروض بودن موجود بودن يك چيز براى غير خودش است. پس وقتى وجود در خارج براى ماهيت موجود نيست، نميتوان گفت وجود در خارج عارض بر ماهيت ميشود. بنابراين، حكم ميكنيم كه وجود در عقل عارض ماهيت است.» 5
پس تكثر موجود به تكثر موضوعاتش به اين معناست كه وجود مطلق به سبب كثر ماهياتى كه وجود بر آنها حمل ميشود متكثر ميگردد. 6
با توجه به اينكه تحقق ماهيات به واسطۀ وجود است و ماهيات تنها ظرف ذهنى موجودات هستند، تكثر وجود به ايجاد فاعل و موجد موجودات است و موضوع قرار دادن ماهيات و محمول قرار دادن وجود و به عبارت ديگر عروض وجود بر ماهيت تنها بر حسب ذهن است و ماهيات گويى كه ظرف