149آنها يكى است؛ يعنى هر جا شيئيت صادق است، موجود هم صادق است و به عكس اين ديدگاه در مقابل نظريۀ متكلمانى بيان شده است كه معتقد بودند شيئيت؛ اعم از موجوديت است. در پى اين قضيه ميگفتند عدم كه نقيض وجود است؛ اعم از نفى است كه نقيض ثبوت است، بر اين اساس ميگفتند:
«معدوم خارجى ثبوت و شيئيت دارد اما وجود ندارد.»
به عبارت ديگر، براى ماهيات قبل از وجود و تحقق خارجيشان، ثبوت و شيئيت قائل بودند؛ از اين رو شيئيت را اعم از وجود ميدانستند 1كه خواجه نصير در رد اين سخن ميگويد: «و يساوق الشيئية فلا تتحقق بدونه و المنازع مكابر مقتضي عقله» . 2
يكى يگر از احكام وجود مساوقت وجود با شيئيت است، پس شيئيت بدون وجود تحققى ندارد و كسى كه در اين حكم نزاع و جدال نمايد با مقتضاى عقلش در ستيز است.
2-5. ترادف وجود با ثبوت و عدم با نفى: بر اساس توضيح فوق ميتوان گفت وجود مترادف با ثبوت و عدم مترادف با نفى است و واسطۀ بين آنها پذيرفته نيست اين سخن به گزارش علامۀ حلّى در مقابل نظريۀ «حال» ابوهاشم است كه براى ماهيات و اشيايى كه امكان وجودشان هست، ثبوتى در عدم قبل از وجود خارجى آنها قائل بود و ميگفت حال حد وسط بين موجود و معدوم است و صفت موجود است كه نه موجود است و نه معدوم. 3وى صفات خدا را نيز حال ميداند و ميگويد: وقتى گفته شود خدا عالم است؛ يعنى خدا بر حالى است كه وصف علم بر او صادق است؛ چنانكه عبدالجبار معتزلى در بحث كيفيت استحقاق خداى تعالى به صفات علم، قدرت، حيات و موجود مينويسد: «عند شيخنا أبي هاشم يستحقها لما هو عليه في ذاته» ؛ 4«نزد استاد ما ابوهاشم، خداى تعالى شايستۀ اين صفات است.» از آن جهت كه او در ذاتش بر آن حال است.
فاضل مقداد در بيان نظريۀ ابوهاشم مينويسد: «خداى تعالى به علم، قدرت، حيات و موجود متصف ميشود؛ چون در ذاتش به احوال قادريت، عالميت، زنده بودن و موجوديت اختصاص يافته است.»
خواجه نصير در نفى نظريۀ حال مينويسد:
«و هو يرادف الثبوت و العدم النفي فلا واسطة»
5
وجود مترادف با ثبوت و عدم مترادف با نفى است. پس واسطه ا ى بين وجود و عدم نيست و گفتن اينكه بين وجود و عدم حال واسطه است باطل است.
2-6. بساطت وجود: حقيقت وجود از آن جهت كه وجود است بسيط است؛ يعنى وجود قبل از آنكه تخصيص بخورد و مادى يا مجرد، طبيعى يا رياضى شود و داراى ماهيت گردد، بسيط محض است. بنابراين، وقتى وجود بما هو وجود ماهيت نداشت احكام ماهيت نيز از آن سلب ميگردد. پس