164موجود باشد لازم مىآيد همۀ پديدهها در ازل موجود باشند و لازمه ا ش اين است كه چيزى در عالم پديد نيايد. 1وى در استدلال بر اين مطلب مىنويسد:
«كلّ حادث لا يكون مجموع المؤثرية موجود إلاّ عند وجوده لأنّه لو وجد مجموع المؤثرية ولم يوجد لزم وجود مجموع المؤثر التام بدون أثره و وجوب الموجب التام بدون موجبه والعلة التامة بدون معلولها و هو باطل.»
2
«هر حادثى مجموع عوامل تأثير گذارش موجود نيست مگر اينكه حادث موجود شود؛ زيرا اگر مجموع عوامل تأثيرگذار موجود باشد اما حادث موجود نشده باشد، لازم مىآيد كه مؤثر تام بدون اثرش و علل موجبۀ تامه بدون واجب شده ا ش و علت تامه بدون معلولش موجود باشد و اين باطل است.»
بر اين مبنا ابن تيميه هيچ مخلوقى را ازلى نمىداند و مىنويسد: «امتنع وجود شيء من المخلوقات في الأزل كما امتنع وجود شيء من الحوادث في الأزل» . 3
با اين بيان، ابن تيميه از حكماى مشايى كه افلاك را قديم مىدانستند، فاصله مىگيرد و با متكلمان همآوا مىشود كه ديدگاه آنان در ادامه بررسى خواهد شد. وى در اين باره مىنويسد:
«أنّ الممكنات مستلزمة للحوادث و أنّ الممكن المستلزم للحوادث لا يكون شيء منه قديماً فليس مع الله شيء قديم من العالم» .
4
«همۀ ممكنات مستلزم پيدايش هستند و ممكناتى كه مستلزم حوادث است، هيچ فردى از آنها نمىتواند قديم باشد. پس هيچ فردى از افراد عالم قديم به قدم الهى نيست.»
سخن ابن تيميه با توجه به اينكه قدم و حدوث ذاتى را قبول ندارد، محل تأمل است؛ چون اگر قديم ذاتى مرادش باشد سخن حكماست و اگر قديم زمانى مرادش باشد، بحث در خود زمان طرح مىشود. آيا زمان از حوادث عالم است يا امرى قديم است و آيا زمان از ممكنات است يا واجب الوجود است؟ پس اينكه ابن تيميه مىگويد: «فليس مع الله شيء قديم من العالم» اين تنها با قدم ذاتى و نازمانى بودن حق تعالى قابل جمع است.
ابن تيميه همچنين مىنويسد:
«انّ الواجب هو قديم أزلي واجب الوجود بنفسه لا يفتقر في ذلك إلي علة قديمة و لا موجب قديم و لا فاعل قديم بل قدمه و وجوبه من لوازم ذاته القديمه» .
5
«واجب تعالى قديم، ازلى واجب الوجود بنفسه است و در اين اوصاف نيازى به علتى قديم و موجبى قديم و فاعلى قديم ندارد بلكه قدمش و وجوبش از لوازم ذات قديم اوست.»