141مطلب فوق مىنويسد:
«وإنما حقيقة الأمر أنّ المعدوم يراد إيجاده و يتصور ويخبر به ويكتب قبل وجوده فله وجود في العلم والقول والخط وأما في الخارج فلا وجود له والوجود هو الثبوت فلا ثبوت له في الوجود العيني الخارجي وإنما ثبوته في العلم أي يعلمه العالم قبل وجوده» .
1
«حقيقت مطلب اين است كه معدومى كه فاعل ايجادش را اراده مىكند، آن را تصور مىكند و از آن خبر مىدهد و قبل از تحقّقش در خارج نوشته مىشود، پس وجود علمى و لفظى و نوشتارى دارد اما وجود خارجى ندارد و ثبوت علمى آن به اين معناست كه عالم قبل از تحقق خارجياش به آن علم دارد.»
از اين عبارت ابن تيميه چند مطلب بر داشت مىشود:
الف: ثبوت و وجود، داراى يك مفهوم هستند و چيزى كه وجود ندارد ثبوت هم ندارد.
ب: معدوم همانگونه كه وجود خارجى ندارد، ثبوت خارجى هم ندارد.
ج: اثبات وجود ذهنى.
از سخن ابن تيميه كه مىنويسد: «معدوم مىتواند وجود علمى داشته باشد؛ يعنى فاعل قبل از ايجاد چيزى كه اراده ايجادش را دارد، آن را در ذهن تصور مىكند و از آن خبر مىدهد.» 2چنين برداشت مىشود كه صورت معدوم قبل از وجود خارجىا ش وجود تصورى پيدا كرده؛ يعنى موجود به وجود ذهنى شده است و اين همان اثبات وجود ذهنى است كه حكما در آثارشان ذكر كردهاند.
ابن تيميه وجود مطلق را تنها مفهوم ذهنى مىداند و در نقد عرفا مىنويسد:
«گروهى از عرفا قائل به ثبوت اعيان در عدم نيستند بلكه مىگويند وجودى جز وجود حق نيست. آنان بين مطلق و معين تفاوت مىگذارند و مىگويند وجود مطلق همان است كه در موجودات تعيّن يافته، در خارج سريان دارد؛ مانند حيوانيت كه در هر حيوانى ثبوت دارد و انسانيتى كه در هر انسانى ثابت است و كلى طبيعى ناميده مىشود. آنان اين وجودى را كه بر همۀ موجودات احاطه دارد، وجود مطلق مىدانند. . . و گمان مىكنند اين مطلق به شرط اطلاق در خارج ثبوت دارد و آن را وجودى مجرد از همۀ قيود مىدانند. . .» 3
ابن تيميه معتقد است اين وجود، مطلقِ كلىِ عقلى ناميده مىشود و تنها در ذهن موجود است و همۀ عقلا آن را تنها ذهنى مىدانند نه خارجى. وى مىنويسد: «همان گونه كه عدد مطلق و نقطه و خط و سطح و حجم مطلق در خارج نداريم و اينها تنها در ذهن متصور هستند، وجود مطلق هم تنها در ذهن است.»