106و وطنى نباشد كه بدان پناهند و دوستى نبود كه بدو تمسك نمايند، پس جز نقد خالص نرهاند. پس ارباب دل ها همچنين ديدند روز قيامت را و توشهاى را كه بر آن مى بايد ساخت از تقوى.» 1
ط: باديه محل كرامات و استجابت دعاى زاهدان
نجات يافتن از باديه به خصوص در وقت سختى، يك معجزه يا كرامت است. چون باديه آن قدر جاى سختى است كه آدمى وقتى گرفتار شد، به سادگى از آن نجات نخواهد يافت. حاجى وامانده از كاروان، آنگاه كه شترش بخوابد و برنخيزد، جز مرگ چيزى پيش رو ندارد، مگر آنكه از غيب يار و ياورى برسد. در اين وقت است كه يا بايد طى الأرض كند و به كاروان برسد، يا عربى نا شناس از راه برسد و شترش را به او بدهد. كرامت ديگر اين است كه كسى اين باديه به اين عريض و طويلى را يك لحظه بپيمايد، چيزى كه فقط مى تواند يك معجزه باشد و البته كارى است كه امثال عطار در تذكرة الاولياء به راحتى از عهدۀ انجامش بر مى آيند. در بارۀ عبدالله بن مبارك، زاهد و محدث معروف خراسان آمده است كه گفت:
«روز ترويه شبانگاه به دلم در آمد كه فردا روز بازار دوستان است و موسم حاجيان، كه به عرفات بايستند و با خداوندِ هفت آسمان و هفت زمين مناجات كنند. من كه از اين حال محروم ماندهام، بارى در خانه چرا نشينم؟ خيزم به صحرا روم و از محرومى خويش بالله تعالى زارم. گفتا به صحرا بيرون رفتم و گوشهاى اختيار كردم و با خود مى گفتم: اى عاجز، كى بود كه چنان گردى كه هرجا كه مرادت بود قدم آنجا نهى؟ در اين انديشه بودم كه زنى مى آمد ميان بسته، بسان سيّاحان عصايى به دست گرفته، چون مرا ديد، گفت: يا عبدالله دوستان چون از خانه بيرون آيند هم بر در خانه منزل نكنند، تو چرا منزل كردهاى؟ از وطن خود مى آيم و منزلگاهم خانۀ كعبه است. گفتم: از خانه كى بيرون آمدهاى؟ گفت: امشب نماز خفتن به سپيجاب كردهام و سنّت بلب جيحون گزاردهام و و تر به مكّه خواهم گزارد، گفتم» اى خواهر، چون بدان مقام معظّم مقدّس رسى، مرا به دعا ياد دار. گفت: يا عبد الله موافقت كن. گفتم: همّت من موافقت مى كند، لكن تن مرا اين محل نيست. گفت: يا عبد الله، دوستان را همّت بسنده بود. خيز تا رويم. برخاستند و روى به راه نهادند. عبد الله گفت: همى رفتم و چنان مى پنداشتم كه زمين در زير قدم من مى نوردند. گفتا در ساعت چشمهاى آب ديدم. گفت: غسلى برآر، غسلى برآوردم. ساعتى ديگر بود صحرايى فراخ ديدم. گفت: يا عبد الله، صحراى قيامت ياد كن و حاجتى كه دارى از الله تعالى بخواه. چنان كردم. ساعتى ديگر بود خانۀ كعبه ديدم و من چنان متحيّر بودم كه ندانستم كه آن