92كه از صدق يا كذب يك گزارۀ جزئى، صدق يا كذب گزاره جزئى ديگر لازم نمى آيد؛ به همين شكل است در گزارههاى نقلى.
البته رابطۀ قضايا، خودش بحث منطقى است كه ابن تيميه مخالف آن است.
خلاصه اينكه: ابن تيميه عقل را به عنوان منبع معرفت و استدلال عقلى را در مقام مجادله با خصم مى پذيرد و آن را بعد از كتاب و سنت و فطرت در مرتبۀ سوم قرار مى دهد؛ چنان كه از وى گزارش شده است كه مى گويد: معارف را بايد از قرآن و سنت اخذ كرد. در مرتبۀ دوم بايد بر فطرت تكيه كرد؛ چنان كه وى معرفت خدا را فطرى مى داند. البته مراد ايشان از فطرت، فطرت عقل است كه مراد از آن انتقال ذهن از لازم به ملزوم يا به عكس است. ايشان دليل عقلى را ترتيب مقدمات براى كسب نتيجه مى داند و آن را استدلال مى نامد كه براى تسليم خصم به كار مى رود؛ 1يعنى در مقام جدل بايد استفاده شود و الاّ از نگاه ابن تيميه ما در كسب معارف الهى با بودن كتاب و سنت و فطرت، نيازى به عقل استدلالى نداريم. بر همين مبنا است كه متكلمان و حكيمان را كه براى عقل ارزش استقلالى قائل ا ند و مستقلات عقلى 2را مى پذيرند، مورد انتقاد شديد قرار مى دهد و محدثان را كه دورترين مردم به عقل استدلالى هستند، مى ستايد و مى نويسد:
«اهل حديث با ساير فرقهها در آنچه ميراث رسالت در نزد آنان است، شريك اند و بر آنها امتياز پيدا مى كنند در چيزهايى كه از علم پيامبر خدا به آنها به ارث رسيده ولكن در نزد ديگران نيست.» 3
وى ساير فِرَق كلامى و نحلههاى فكرى؛ اعم از اشعرى، معتزلى، امامى و فيلسوفان را بر ضلالت مى داند. او دربارۀ فيلسوفان و متكلمان مى نويسد: «فيلسوفان و متكلمان در ميان فرزندان آدم بيش از همه، سخنانشان حشو و باطل و تكذيب حق است كه شايد يك مسأله از آنان به ما نرسيده است كه از حشو و باطل خالى باشد.» 4در ادامه افزوده است: «هرچه فيلسوفان و متكلمان مى گويند، در آن باطلى نهفته است؛ خواه در مسائل باشد يا در دلايل و. . . اينها بيشتر از هركس ديگر شك و اضطراب در انديشه داشته و كمترين مردم از نظر علم و يقين هستند.» 5
در مقابل، دربارۀ اهل حديث مى نويسد:
«هم أعظم الناس علماً و يقيناً و طمأنينةً و سكينةً و. . .» ؛
6
«آنان برترين مردم از نظر علم،