101اين ديدار شود، اما بيم آن مىرود كه ايرانىها از اين فرصت استفاده كرده و روابط را قطع كنند. چيزى كه نتيجه آن محروم شدن نجد از درآمدهاى سالانهاى است كه به خاطر عبور حجاج از اينجا به دست مىآورد. پس از اين بود كه امير فيصل نامهاى به مهنا نوشت و از او درخواست كرد وى را به صورتى مناسب به رياض بفرستد و ترتيبى اتخاذ كند كه ديگر ايرانىها سالم به ديار خود باز گردند. در فاصلۀ همين نامهنگارىها با رياض، حاكم بريده كار اخاذى از ميهمان شيعه را ادامه داده و بر اساس كمترين حدسها، حوالى 1600 جنيۀ استرلينگ از آنان گرفت. بنابراين، ديگر تمايل نداشت آنها را نگاه دارد. او حتى نمىخواست هزينهاى براى اعزام نايب؛ يعنى محمد على شيرازى داشته باشد و تلاش مىكرد تا او به هزينۀ خود به رياض برود. اما نايب از رفتن تنهايى هراس داشت، همان هراسى كه ما داشتيم. مشكل اين بود كه تعهدات امير فيصل براى اينكه همه ترديدها را در رسيدن به سلامت به رياض تضمين كند، كافى به نظر نمىآمد. بدين ترتيب، نايب از ابوعيسى كه رفاقت ودوستى كامل داشتند خواست او را كمك كند. ابوعيسى مىتوانست وى را همراهى كند، اما سوارى لازم را نداشت. نايب دو خادم به نام على و حسن داشت كه هر دو نجفى بودند. شخصى هم به نام حاج حسين بود. اينها هيچ شترى در اختيار نداشتند. ابوعيسى چهار شتر داشت. دو تا براى من و دوستم. براى ديگران بايد قرض مىكرد كه خود اين، چند روز زمان مىخواست. اين نايب، يعنى محمد على شيرازى، ايرانى خالص بود. شصت ساله بلكه بيشتر كه ريش و موى سر را با حنا و رنگ سياه، رنگ كرده و چهل ساله مىزد. عربى را به طور بدى صحبت مىكرد. تركى او بهتر از عربى بود. لغت هندوستانى را به خوبى مىدانست و اين به خاطر آن بود كه سالها نمايندۀ ايران در حيدرآباد بود. شيرين سخن مىگفت. شيعى خالص بود. براى اسامى على و مهدى احترام فوق العادهاى قائل بود. اسم آنها به زبان مىآمد به زمين مىافتاد! همراهانش هم زياد با او فرق نمىكردند، همگى در تشيع اصرار داشته و سخنانى عليه عرب و وهابيت مىگفتند. اينها همه با لهجۀ عربى عراقى بود كه اهل بغداد و نجف با آن سخن مىگويند. ما در طول سفر با اينها همراه بوده و از نزديك با آنان آشنا شديم.
ماه سپتامبر تمام شد. مهنا، مرشدى را همراه تاج جهان و حجاج ايرانى كرد تا آنها را به سمت فرات ببرند. راهى كه بايد 25 روز مىرفتند. در تابستان كه در بغداد بودم، شنيدم كه آنها به رغم آنكه