42آنكه جوان بود اما آثار پيرى در چهرهاش ديده مىشد. عبدالملك خطاب به وى گفت: چه زود پير شدى؟ ! يحيى بن حكم بىدرنگ گفت: چگونه پير نشود و در حالى كه اهل عراق پيوسته هيأتى به سويش روانه مىكنند و او را به خلافت مىخوانند! حسن خشمگين شد و گفت: چنين نيست بلكه ما خاندان پيامبر زود شكسته مىشويم.
در اين هنگام، عبدالملك پرسيد: به چه هدفى به شام آمدهاى؟ حسن حكايت حجاج را در مورد صدقات جدش بيان كرد. عبدالملك گفت: حَجاج چنين اختيارى ندارد. من براى او نامهاى مىنويسم. او در نامهاش خطاب به حجاج نوشت: معارض حسن بن حسن در صدقات جدش نشود و كسى را كه جدش داخل در موقوفات نكرده وارد نكند. او نامه را، همراه جايزهاى به حسن مثنى داد و با عزت و احترام وى را روانۀ مدينه كرد. حسن وقتى از حضور عبدالملك خارج شد، يحيى را مورد سرزنش قرار داد و گفت: بد رفيقى هستى و با جان من بازى كردى! يحيى گفت: چنين نيست بلكه خيرخواه تو بودم؛ زيرا عبدالملك از اين پس همواره از تو مىترسد و اگر از ترس نبود حاجت تو را برآورده نمىساخت. 1
حسن مثنى در كربلا حضور يافت و در ركاب عمويش امام حسين (ع) با دشمنان جنگيد. او بر اثر جراحات وارده، در زمين كربلا نيمهجان افتاده بود و آنگاه كه امام حسين (ع) به شهادت رسيد و آتش جنگ خاموش شد، سپاهيان عمربن سعد خواستند سر وى را از بدن جدا كنند اما اسماء بن خارجه فزارى كه با حسن مثنى از طرف مادر خويشى داشت، از ابن سعد درخواست كرد كه حسن را به وى بسپارند تا عبيدالله بن زياد دربارهاش تصميم بگيرد و آنان چنين كردند و چون نزد عبيدالله رفت از او خواست كه حسن را مورد عفو قرار دهد و از قتلش صرف نظر كند. ابن زياد هم پذيرفت و از كشتن حسن صرف نظر كرد. اسماء بن خارجه وى را به خانۀ خود برد و تحت معالجه قرار داد و پس از بهبودىاش روانۀ مدينه كرد. 2
حسن مثنى در سال 97ه. ق در سن 53 سالگى توسط دستياران سليمان بن عبدالملك مروان مسموم شد و درگذشت.