97چه كسى جرأت اين را دارد.
كه در اينجا سخن از «من» گويد!
«من» و «تو» رنگ ز رخسارهى خود مىبازند
همه «ما» مىگردند
پهندشت عرفات
جلوهگاهى است كه در آينهاش
چهره روشن وحدت پيداست
همه در زير يكى سقف بلند
آسمان نيلى
به مناجات و عبادت مشغول
اشك در ديده و غمها به دل و بار گناهان بردوش
همه در گريه و در راز و نياز
جامهاى ضدّ غرور، همه بر تن دارند (همان: 39)
و پايان اين سروده مصداق سخنان زنده ياد شريعتى در مورد حج است:
«و اينك كعبه اول خانهاى كه براى عبادت خلق بنا شده در ميان گردابى خروشان كه چرخ مىخورد و كعبه را طواف مىكند، يك نقطهى ثابت در وسط و جز او، همه متحرّك در پيرامونش، دايرهوار برگردش.
آفتابى در ميانه و برگردش، هر يك ستارهاى در فلك خويش، دايرهوار برگرد آفتاب.
به رود پيوند تا جاودان شوى، تاجريان يابى، تا به دريا برسى
اى شبنم! در كنار اين گرداب موّاج خوش آهنگ، كه با نظم خويش، نظام خلقت را حكايت مىكند، به گرداب بپيوند! قدم پيش نه!
طواف مىكنى، ديگر خود را به ياد نمىآورى، تنها عشق است، جاذبهى عشق و تو يك مجذوب!
مىچرخى و مىچرخى و احساس مىكنى كه هيچ نيست، فقط «او» هست»
(شريعتى، 1350:61و64) :