111هست احرامت در اين حج جامه هستى ات را از سر سرت بكندن شرط اين احرام كو
(غزليات مولوى، ج2، ص812)
حافظ نيز بر اساس همين نگرش عرفانى، ضمن اشاره به نسبت بين اشك و احرام، بر اين باور است كه از احرام ظاهرى جدا شده و به احرام معنوى روى آورده است:
اشكم احرام طواف حرمت ميبندد گرچه از خون دل ريش دمى طاهر نيست
(حافظ، ص70)
در حقيقت، حافظ به نكتۀ لطيفى اشاره ميكند و آن نكته اين است كه لازمۀ احرام، طهارت است، آن هم طهارت جسم و از سويى اشك باعث پاكى روح ميشود. با توجه به اين نكته است كه در مييابيم وى بر احرام معنوى و روحانى تكيه داشته است.
اما ناصر خسرو قباديانى، متكلّم بزرگ اسماعيلى نيز بر اساس نگرش تأويلى (باطنى) اسماعيليه، آيين و مناسك حج را طى قصيدهاى از اين ديدگاه مورد بررسى و تحليل قرار ميدهد. وى دربارۀ حقيقت و باطن احرام بستن حاجيان اينگونه سروده است:
مر مرا در ميان قافله بود دوستى مخلص و عزيز وكريم
گفتم او را بگو كه چون رستى زين سفر كردن به رنج و به بيم
چون همى خواستى گرفت احرام چه نيت كردى اندر آن تحريم
جمله بر خود حرام كرده بدى هرچه مادون كردگار قديم
(ناصرخسرو، ص307)
ناصر خسرو، احرام حقيقى را در اين ميداند كه آدمى در عرصۀ حج از همه چيز بريده و تنها به حضرت حق متّصل شود.
پس از اين، وى به تفسير حقيقت لبّيك حجاج اشاره ميكند و بر اين باور است كه لبيك واقعى آن است كه آدمى آن قدر از تعلّقات دنيايى جدا شده باشد كه جواب حق را نيز بشنود:
گفت: نى. گفتمش زدى لبيك از سر علم و از سر تعظيم
مى شنيدى نداى حق و جواب باز دادى چنان كه داد كليم؟
(همان، ص307)
سپس ناصر خسرو به وقوف در عرفات ميآيد و با نگرش باطنى خويش، اينگونه ميسرايد:
گفت: نى. گفتمش چو در عرفات ايستادى و يافتى تقديم
عارف حق شدى و منكر خويش به تو از معرفت رسيد نسيم؟