50احضار كرد.
حاطب با وقار و شهامت، به حضور سلطان مصر رفت و نامۀ پيامبر اسلام را به سلطان داد. پس از آنكه سلطان نامه را گشود و آن را خواند، به حالت اعتراض رو به حاطب كرده، گفت:
اگر كسيكه اين نامه را از جانبش آوردهاى پيغمبر و فرستادۀ خدا است، چرا به كسانى كه آزارش ميدهند و از وطن بيرونش كردهاند نفرين نميكند تا هلاك شوند؟ !
حاطب كه از قرآن و دستورات آن مطالبى مهم را فرا گرفته بود، بيدرنگ در پاسخ سلطان گفت: مگرعيسى پيامبر نبود، پس چرا به يهودانى كه در مقام كشتنش بودند نفرين نكرد؟ مقوقس از پاسخ حكيمانۀ حاطب شادمان شد وگفت:
«أحسنت، أنت حكيمٌ من عند حكيمٍٍ» ؛ 1«توحكيمى و از جانب حكيمى خردمند آمدهاى.»
حاطب كه زمينه را مناسب ديد گفت:
«إنّه كان قبلك من يزعم أنّه الربّ الأعلى - يعني فرعون - فأخذه اللّه نكال الآخرة و الأولى فانتقم به، ثمّ انتقم منه، فاعتبر بغيرك، و لا يعتبر غيرك بك» . 2
«همانا پيش از تو مردى (فرعون) در اين آب و خاك سلطنت داشت كه خيال مى كرد، او پروردگار بزرگ جهانيان است. خداوند مورد مؤاخذه و عذابش قرار داد و به ذلّت و خوارى دنيا و آخرت گرفتارش كرد. پس تو كه وارث اين آب و خاكى، از سرگذشت او عبرت گير و زندگى خود را مايۀ عبرت ديگران قرار مده.»
سپس او را موعظه كرد و موعظههايش در مقوقس تأثيرى عميق گذاشت. مقوقس، علائم و نشانههاى وجودى پيامبر (ص) را از حاطب پرسيد و حاطب به خوبى آنها را پاسخ داد. مقوقس به رسالت پيامبر اذعان و اعتراف كرد، ولى ايمان نياورد. هدايايى را براى پيامبر خدا فرستاد؛ از جمله هدايا، دو خواهر بودند به نام سيرين و ماريۀ قبطيه كه حاطب آنها را سالم به حضور پيامبر آوردند. پيامبر سيرين را به عقد حسّابن ثابت و ماريه را به عقد خود در آورد. ابراهيم از ماريۀ قبطيه تولد يافت.
مرگ حاطب بن ابى بلتعه
پس از رحلت پيامبرگرامى حاطب در مدينه ماند. دوران خلافت ابوبكر را سپرى كرد. دوران عمر را ديد و در عصر خلافت عثمان، ديده از جهان فرو بست. عثمان بر جنازۀ وى نماز خواند و در حشّ كوكب، منطقهاى در وسط قبرستان بقيع مدفون گرديد.
21. حكيم بن حزام
حكيم بن حزام، پسر برادر حضرت خديجه كبرى (س) در دورۀ جاهليت از اشراف و برجستگان مكه بود و از افراد داراى مكانت و موقعيت در آن دوران محسوب ميگرديد. دارالندوه كه مركز شورا و مجلس مشورتى قريش در دورۀ جاهليت بود، در اختيار وى قرار داشت. هرگاه قريش تصميم ميگرفتند در دارالندوه گرد هم آيند، بايد از او اجازه ميگرفتند. او مسلمانى برگزيده بود و دار الندوه تا دورۀ خلافت و حاكميت معاويه در اختيار او بود اما در اين زمان او دارالندوه را در ازاى صدهزار دهم به معاويه فروخت و تمام قيمت آن را صدقه داد و به فقرا و مساكين بخشيد. به اين جهت عبدالله بن زبير بر او ايراد گرفت كه
«بعت مكرمة قريش» ى عنى تو، عزت و شرافت قريش را فروختى! در پاسخ گفت:
«ذهبت المكارم، إلاّ التقوى» ؛ «جز پرهزكارى، همۀ عزتها از بين رفت.»
«حكيم بن حزام، در بدر جزو لشكر قريش بود، ولى به نحو عجيبى از صحنۀ جنگ گريخت و از مرگ رهايى يافت كه پس از آن، شديدترين و جدّيترين سوگندش اين