49همچنين جبرئيل به ما دروغ نگفتهاند، شمشير را كشيد و فرمود: نامه را بده و گرنه گردنت را مى زنم. ساره وقتى وضع را چنين ديد، از لاى موى سرش نامه را بيرون آورد و به ايشان داد. آنان نامه را نزد پيامبر آوردند.
رسول الله حاطب را به حضور خواست و از وى پرسيد: اين نامه از آنِ تو است؟ حاطب گفت: آرى، اى فرستادۀ خدا. فرمود: چه چيزى تو را واداشت كه چنين نامهاى بنويسى؟ 1
حاطب در پاسخ حضرت گفت: از زمانيكه مسلمان شدهام به كفر برنگشته و پيوسته به راه شما ايمان داشته و دارم. همانطور كه ميدانيد هر يك از مهاجران به مدينه بستگانى در مكه دارند كه از خانوادۀ خود حمايت كند اما من چون اهل مكه نيستم، كسى را در اين شهر ندارم. خواستم راهى بيابم كه به وسيلۀ آن، خانوادهام مورد آزار قرار نگيرند.
پيامبر (ص) فرمود: حاطب راست ميگويد. به او جز سخن نيك نگوييد. عمر گفت: اى پيامبر خدا، اجازه دهيد گردن اين منافق را بزنم!
حضرت فرمود: عمر! تو چه ميدانى؟ ! خداوند به اهل بدر توجهى ويژه دارد و گناهانشان را بخشيده و بهشت را بر آنان واجب كرده است.
دراين هنگام بود كه آيۀ مباركۀ سورۀ ممتحنه نازل شد كه:
(يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ قَدْ كَفَرُوا بِما جاءَكُمْ مِنَ الْحَقِّ يُخْرِجُونَ الرَّسُولَ وَ إِيَّاكُمْ أَنْ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ رَبِّكُمْ إِنْ كُنْتُمْ خَرَجْتُمْ جِهاداً في سَبيلي وَ ابْتِغاءَ مَرْضاتي تُسِرُّونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ أَنَا أَعْلَمُ بِما أَخْفَيْتُمْ وَ ما أَعْلَنْتُمْ. . .) . 2
« اى كسانى كه ايمان آوردهايد، دشمن من و دشمن خودتان را به دوستى برمگيريد [به طورى] كه با آنها اظهار دوستى كنيد و حال آنكه قطعاً به آن حقيقت كه براى شما آمده، كافرند [و] پيامبر [خدا] و شما را [از مكّه] بيرون مىكنند كه [چرا] به خدا، پروردگارتان ايمان آوردهايد، اگر براى جهاد در راه من و طلب خشنودى من بيرون آمدهايد. [شما] پنهانى با آنان رابطه دوستى برقرار مىكنيد، در حالى كه من به آنچه پنهان داشتيد و آنچه آشكار نموديد، داناترم.»
حاطب و سفارتش به مصر
از كارهاى مهم و پر ارزش حاطب، كه معرف شخصيت وى نيز ميباشد، بردن نامۀ پيامبر به مقوقس، پادشاه مصر است. هنگامى كه آن حضرت تصميم گرفت به سلاطين و زمامداران نامه بنويسد و آنان را به آيين اسلام دعوت كند، نامهاى هم به مقوقس، حاكم مصر نوشت. پس از مهر كردن نامه فرمود: چه كسى حاضر است اين نامه را به مقوقس برساند و از خدا اجر و مزدش را بگيرد؟
حاطب گفت: من اين دستور را انجام ميدهم پيامبر فرمود:
«بارك الله فيك يا حاطب» .
حاطب نامه را گرفته، با پيامبر و اهل خويش خداحافظى كرد و راهى مصر شد. راه طولانى ميان مدينه و مصر را پيمود ولى آنگاه كه وارد مصر شد، به او گفتند پادشاه در اسكندريه، در ويلاى مخصوص كنار دريا است. حاطب خود را به اسكندريه رساند ولى نگهبانان مانع از ورودش به ويلا شدند و نگذاشتند نامه را به مقوقس برساند.
در اين هنگام نقشهاى به ذهنش خطور كرد و سوار كشتى شده، در ساحل دريا، مقابل كاخ شاهنشاهى، نامه را سر چوبى بلند كرد تا سلطان مصر متوجه گرديد و او را