101بهسزايى بر مناسبات سياسى قبايل جنوب عراق و شمال خليج فارس داشت؛ قبايلى كه بنا به اقتضاى اوضاع منطقه - بهويژه مرز منطقۀ مُنتَفِق (استانى در عراق) در مرزهاى جنوبى و مركزى - عامل مماليك براى مبارزه با تحرّكات مرزى امارت سعوديان بوده و نيز گاهى پيمان اتحاد و مساعدت با نيروى سعودى منعقد ميكردند.
شايد بهترين مثال براى منازعات و درگيريهاى ستيزه جويانۀ جنبش وهابى با سرزمينهاى اطراف را بتوان در تهاجم ايشان به كربلا در سال 1801 جست.
تداوم اوضاع در دهههاى آغازين قرن بيستم
در سالهاى آغازين قرن بيستم ميلادى، گرفتارى و محاصرۀ چند بارۀ قلمرو قبايل متعددِ شبه جزيره، عراق و خليج (فارس) موجب شد كه اين قدرتها بر ضدّ نيروى سعودى دست به نوعى ائتلاف بزنند. با اين وصف، در حاليكه روابط ميان عبدالعزيز بن سعود و نيروهاى عثمانى بهشدت متشنج بود و نيروهاى بريتانيايى به سواحل شمالى خليج (فارس) تجاوز كرده بودند و نيز امراى رشيدى تعارضات جدى با نيروهاى سعودى داشتند و احتمالاً به كف آورندۀ نهايى امارت حائل محسوب ميشدند، شريف حسين بن على، حاكم حجاز براى افزايش قلمرو خويش تلاشهاى بى وقفهاى را آغاز كرد و نيز شيخ مبارك، امير كويت عليه نمايندگان سياسى عثمانى در بصره به دسيسهگرى و توطئه چينى پرداخت. اوضاع سياسى منطقه آبستن حوادث و در انتظار بروز معادلات تازهاى بود، اما آنچه پس از فعل و انفعالات بسيار در اين معادلات تغيير كرد، وضعيتى بود كه به نفع قدرت تازه نضج يافته و البته شكنندۀ وهابى رقم خورد؛ بهخصوص در دورۀ انتقال و افول قدرت عثمانى در منطقه و پايان قيموميت بريتانيا بر عراق، جنبش وهابيت با گرايشهاى افراطى سلفى به قدرت اصلى منطقه تبديل شد. وجه تمايز عمدۀ اين دوره با شرايط مشابه، آن است كه برخلاف قرن هجدهم (زمانى كه مورخين مملوك عراق و وهابيون بر سر محدوده تحت سلطه وهابيت با يكديگر در حال مجادله بودند) ، در دهههاى آغازين قرن بيستم تعارضات وهابى - سلفى با اختلافات نژادى همراه شده بود كه در پى پديد آمدن دولتهايى ناتوان و ضعيف تبديل به گرايشهاى ملى - مذهبى گرديد.
چنانكه از اقتضاهاى دوران آشوب و بحران است، حكومت هاشمى در عراق، سالهاى آغازين اين دوره را در جنگ و نزاع با قبايل مرزى سپرى كرد. با وجود فضاى دشمنى و جدال ورزى رايج در منطقه، بيشتر قبايل محدود گرديده و سكونت داده شدند. كنسولگرى بريتانيا بر تأثيرگذارى و ايفاى نقش ايشان در منطقه تأكيد ميورزيد. چه، محدودۀ دولتها، بر نظامات حقوقى - عرفى قبيلهاى پايبند بود، ليكن نبايد اين موضع باعث ايجاد اتحاد و يكپارچگى در ميان ايشان ميشد. 1عراقِ انگليس توانست تمام ساختارهاى آموزشى، دولتى و قضايى خود را بازسازى نمايد و از اين طريق انگيزه و عزم ويژهاى را براى حضور اعضاى ذكور جامعه - چه شيوخ قبايل و چه افنديهاى شهرى - در پارلمان جديد پديد آورد. مأموران سابق اشراف مكى كه در نظام رتبه بندى عثمانى ارتقا يافته بودند و در آستانۀ جنگ جهانى اول با هدف پيوستن به نيروهاى امير فيصل بن حسين
كه ابتدا در حجاز و پس از آن در سوريه حضور داشت) از ارتش جدا شده بودند، همگى اصليترين نيروهاى دولت نوين وهابى را تشكيل دادند. اكثر شيعيان منطقه به اقليت سنى حاكم پيوستند تا نهادهاى حكومتى را بازسازى و احيا نمايند. 2شورشهاى قبيلهاى حتى پس از پايان خونينى كه در سال 1920 بر آنها رخ داد نيز در گوشه و كنار بروز و