88در صلح حديبيه كه پيامبر9 با قريش صلح كرد و حتى حاضر شد لقب «رسول الله» را از كنار نام خود در عهدنامه بردارد، موجى از اختلاف پديد آمد: گروهى صلحنامه را مايۀ ذلّت خواندند و به يكديگر مىگفتند:
«فَعلامَ نُعطي الدنيّةَ في ديننا» ولى گروه ديگر تسليم پيامبرخدا بودند.10
3. روزه در سفر
پيامبرگرامى (ص) در سال هشتم هجرت، در روز دهم ماه رمضان، از مدينه خارج شد و هنگامى كه به نقطهاى به نام «كراع الغميم» رسيد، كاسۀ آبى خواست و آن را بلند كرد به طورى كه همۀ مردم ديدند، آنگاه حضرت از آن نوشيد. به پيامبرخدا گفتند كه برخى به حالت روزه باقى ماندهاند، فرمود:
«أُولَئِكَ العُصاةُ، أُولَئِكَ العُصاةُ» ؛ «آنها گنهكارند، آنها گنهكارند.»11
4. پيشگيرى از نگارش نامهاى براى امّت
پيامبرخدا (ص) در بستر بيمارى بود و گروهى از ياران، گرد او را گرفته بودند، فرمود: قلم و كاغذى بياوريد تا چيزى بنويسم كه بعد از من گمراه نشويد، گروهى با آوردن قلم و كاغذ موافقت و گروهى سرسختانه با آن مخالفت كردند. آنگاه كه حضرت اختلاف آنان را ديد، فرمود: «برخيزيد، شايسته نيست نزد من با يكديگر كشمكش كنيد.»12
اينها نمونههايى است در اختلاف نظر صحابه در همان «خيرالقرون» . با وجود اختلاف در ميان صحابه، تكليف چيست؟ آيا مجاز هستيم به هر كدام عمل كنيم يا راهى براى ترجيح وجود دارد؟
اختلاف پس از درگذشت پيامبرخدا (ص)
پيشتر گفتيم كه اختلاف فكرى در ميان انسانها، امرى طبيعى است و صحابه و تابعين هم از اين امر طبيعى مستثنى نبودهاند و اختلاف آنان در مسائل عقيدتى و شرعى بيش از آن است كه در اينجا ذكر شود. هنوز آب غسل پيامبر نخشكيده بود كه در گزينش «خليفه» ، اختلاف نظر شديدى در ميان صحابه بروز كرد كه حتى كار به زد و خورد كشيد و اگر كسى تاريخ سقيفه را در تاريخ طبرى و ديگر تواريخ بخواند، عمق اختلاف را درك مىكند.
پس از استحكام پايههاى خلافت، اختلاف در فكر و انديشه، در ميان ياران پيامبرخدا، گسترش بيشترى پيدا كرد و ريشههاى فرق اسلامى از قدريه و مرجئه و معتزله و مجسمه و همه و همه، در قرن اول تاريخ اسلامى پديد آمدند و در دوران تابعين تابعين رو به فزونى نهاد.
اكنون اين پرسش مطرح مىشود كه اگر بايد فهم و برداشت «سلف» را ملاك فهم قرآن و سنت بگيريم، مقصود كدام فهم و كدام برداشت است؟ و اين «هفتاد و سه فرقه» در همان اعصار نخست پديد آمدند و جمعيتهايى را به خود وابسته ساختند. پس چرا شما همۀ آنها را جز يكى در آتش دوزخ مىدانيد و تخطئه مىكنيد، در حالى كه آنها هم از «سلف» بودهاند.
شديدترين جنگها و نزاعها، در سه قرن نخست اسلامى و در هنگام حكومت امويان و عباسيان رخ داد و هر كدام از اين نحلهها، براى خود مكتب و منطقى داشتند. چگونه مىتوان همۀ اين اختلافها را ناديده گرفت و يك «سلف صالح» منسجم و دور از اختلاف تصوّر كرد كه در همۀ مسائل ملاك سنجش حق و باطل باشند.
پرسش 3:
اگر بناست بر فهم و درك «سلف صالح» در سه قرن اول مراجعه كنيم، چرا فهم اهل بيت (عليهم السلام) و بيانات و سخنان آنان ميزان حق و باطل نباشد؟ آنان خود از سلف صالح و برترين آنها و بىنيازترين امت اسلامى در فهم مسائل دينى از ديگران بودند و پيامبر گرامى آنان را همتا و همسنگ قرآن قرار داده و فرموده است:
«إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ، كِتَابَ اللهِ وَ عِتْرَتِي مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا أَبَداً» .13