34
خفتگان در بقيع (3)
على اكبر نوايى
بخش نخست و دوم «خفتگان در بقيع» پيشتر در شمارههاى 65 و 66 از نظر خوانندگان گرامى اين فصلنامه گذشت، اكنون سومين بخش و دنبالۀ اين بحث را كه معرفى ديگر صحابۀ صادق و بزرگوار آرميده در بقيع است پى مىگيريم:
13. جابر بن عبدالله انصارى
جابر بن عبدالله انصارى، از صحابۀ بلند مرتبه و بزرگوار پيامبر خدا و از مخلصترين دوستداران خاندان عصمت و طهارت است. مادرش نسيبه، دختر عُقبۀ بن عدى، كنيهاش ابوعبدالله و يا ابوعبدالرحمان بوده است. وى در سال دوم؛ بعد از عقبۀ نخستين، با پدر خويش در عقبه حضور داشته است.
او شخصيتى بلندآوازه است كه همواره در كنار پيامبر (ص) بوده و پس از رحلت آن حضرت تا زمان امام باقر (ع) حيات داشته است. او همان كسى است كه پيامبرخدا به وسيلۀ او به امام باقر (ع) سلام مىفرستد. جابر در اين باره چنين گفته است:
«إِنَّ رَسُولَ اللهِ (ص) قَالَ لِي يَوْماً يَا جَابِرُ إِذَا أَدْرَكْتَ وَلَدِيَ الْبَاقِرَ فَأَقْرِئْهُ مِنِّي السَّلاّمَ فَإِنَّهُ سَمِيِّي وَ أَشْبَهُ النَّاسِ بِي. . .»1
«همانا پيامبرخدا - كه درود خدا بر او و آلش باد - روزى به من فرمود: اى جابر، آنگاه كه فرزندم باقر را ملاقات كردى، از من به او سلام برسان. او همنام من و شبيهترين مردم به من است.»
همانگونه كه اشاره كرديم، وى همواره در كنار پيامبر بوده و خود گفته است:
«حضرت رسول، شخصاً در بيست و يك غزوه حاضر بود كه من در نوزده غزوۀ آن شركت داشتم.»2
از منابع تاريخى برداشت مىشود، جابر در نبردهاى بدر و اُحُد شركت نداشته؛ زيرا پدرش او را از جنگ منع كرد ولى به مسلمانان و مبارزان آب مىرساند. پس از رحلت پيامبر، در تمام جنگها حاضر بود و در نبرد صفين در ركاب اميرمؤمنان، على (ع) افتخار حضور داشت.
پدر جابر در كنار پيامبر (ص)
عبدالله، پسر عمرو خزرجى سلمى، پدر جابر، رييس قبيلۀ بنىسلمه در عقبۀ دوم با پيامبر بيعت كرد. در جنگ بدر و اُحد، در ركاب پيامبر و ملازم آن حضرت بود و سرانجام در احد به شهادت رسيد.
جابرگويد: «آنگاه كه پدرم در احد تصميم گرفت به ميدان رود، مرا خواند و گفت: فرزندم! من در اين جنگ كشته مىشوم و پس از خود، جز پيامبر، كسى را از تو دوستتر ندارم. قرضهاى مرا بپرداز. تو را دربارۀ خواهرانت سفارش مىكنم. او نخستين كسى است كه پس از شهادتش، گوش و بينىاش را بريدند.»3
بزرگى جابر در نگاه پيامبر (ص)
جابر بن عبدالله انصارى محبوب پيامبر و در نظر آن حضرت، از جايگاه رفيعى برخوردار بود.
«در غزوۀ «ذاتالرقاع» ، شتر جابر از راه رفتن بازماند و بر زمين خوابيد. جابر هر چه نهيب زد، از جاى بر نخاست. در اين حال، پيامبر از انتهاى جمعيت رسيد و فرمود: جابر! چه مىكنى؟
جابر گفت: پدر و مادرم به فدايت! شترم از راه بازمانده است. پيامبر پرسيد: چوب يا عصا دارى؟
جابر گفت: آرى. آنگاه عصايش را به آن حضرت داد و پيامبر به وسيلۀ عصا شتر را وادار كرد كه از جا برخيزد. پيامبر بار ديگر شتر را خواباند و پاى مباركش را بر دستهاى آن گذاشت و به جابر