97ديدارى داشته كه نامش عفيف الدين ابو محمد عبدالسلام بن محمد بن مزروع بصرى خرما فروش بوده و او چنانكه شيخ حسن الهيئه توصيف مىكند، معاشرتى نيكو دارد؛ او «در سرزمينها سفر كرده و از شيوخ روايت شنيده و سرانجام در مدينه سكنى گزيده است.» 50 عبدرى نيز از وى در خواست اجازۀ روايت كرده و او نيز به چه از وى روايت كند، اجازه داده است. اين بصرى از همان علماى مدينه است كه سبتى در گذشته با او ديدار داشته و شرح حال او را در سفرنامهاش (كه از سفرنامۀ عبدرى 4 سال فاصلۀ زمانى دارد) نگاشته است.
نكتۀ ديگرى از اين سياح نمىيابيم كه بخواهيم در توصيف حيات علمى مدينه به آن اشاره كنيم جز اينكه او دو روز بيشتر در مدينه نماندهاست. چنانكه خودش در سفرنامهاش مىنويسد: «و اين مدتى بسيار كوتاه است كه نمىتوان در مورد چيزى حكمى صادر كرد.»
عبدرى در حجاز قصيدهاى در مدح پيامبرخدا (ص) سروده و به گفتۀ خودش، آن را از شيخ عفيف الدين كه پيشتر از آن سخن گفته شد، شنيده است. كسان ديگرى هم آن را از شيخ عفيف الدين شنيده و ثبت كردهاند و شيخ نيز به خط خود به آنان اجازه داده است. اين قصيده از 142 بيت دلنشين و شيرين و آسان فراهم شده و در آن پيچيدگى نيست و از الفاظ غريب و مهجور بهره نگرفته است. مىتوانيم آن را به سه بخش تقسيم كنيم:
اولين بخش آن، كه كوتاهترين است، توجيهات و نصايحى است كه سفرنامهنويس براى خوانندگانش فراهم ساخته كه آنان را تشويق مىكند فرصتها را غنيمت بشمارند و دامن خود برچينند (آستين بالا زنند) براى رسيدن به ثواب مسافرت به مكّۀ مكرّمه و مدينۀ منوّره.
بخش دوم اختصاص به مكّۀ مكرّمه و اعمالى يافته كه بايد يك حاجى در آنجا انجام دهد؛ يعنى مختصرى از مناسك حج.
و قسمت سوم يا آخرين آن، كه طولانىترين قسمتها است، سخن كوتاهى دارد از مدينۀ منوّره، و طيبه، معهد الأحباب، ربع المصطفى و سپس به مدح و ستايش پيامبرخدا (ص) مىپردازد و آن را با سخن از نبوت پيامبر (ص) كه عيسى (ع) و نيز مناديان در عصر جاهليت آن را فرياد زدند و كاهنان و رهبانان به آن خبردادهاند جلا مىدهد. او در مورد آن حضرت اينگونه سروده است:
«زبان از اداى حق او قاصر است، اگر چه به طور خستگى ناپذير و با كوشش تمام، هر چه مىتواند در آن مورد بگويد.
پس به اندازۀ خود براى او بگو، نه به اندازه كمالش و صحيفه عشق و دلباختگى را بر افراز كه هرگز آن را نمىتوان انكار كرد.»
از اين قصيده مىتوان فهميد كه عبدرى خود را آمادۀ سكونت و مجاورت در مدينه كرده و درمورد آن مىانديشد؛ بگونهاى كه در شعر خود خيال مهاجرت و منزل گزينى در آنجا را در سر مىپروراند و خود را براى رويارو شدن با آن مهيا مىسازد.
«در نيت من است كه اگر در اين راه همراهى نشوم، بر آن به تنهايى صبر خواهم كرد وسوگند مىخورم كه در مورد تو تسليم نشوم.»
معلوم مىشود امورى بر سكونت او در مدينه مانع است كه مهمترين آنها؛ چنانكه از قصيدهاش پيدا است، فرزندان كوچكش هستند كه به آنها علاقۀ بسيار دارد و آنان وى را تشويق به بازگشت به سوى خود مىكردند. عبدرى اين امر را در قالب ابياتى براى پدرش بيان مىكند. روح انسانى او، وى را از اينكه ديگران بر ضعف او آگاهى يابند، شرمسار نمىكند. او مىگويد.
«اگر موانعى كه تقدير رقم زده است نبود و كودكانى كه بر ايشان نزد هر نغمه سرا و سرايندۀ خوش آواز مىگريم.
من آنان را در غربتى رها كردهام و گريهام براى آنان است كه هر شاخۀ تازه جوانه زده و نازكى ( دل لطيفى) را مىسوزاند.
درجايى رها كردم كه آخرين نقطۀ غرب (مغرب) است كه در پس آن جز تلاطم امواج دريا و كف چيز ديگرى نيست.»