103شب بر سر دست برآمد، منصور لب از گفتار (يا: داستان) فرو بست. پس از آن مجددا از طلوع خورشيد و برآمدن آفتاب عالمتاب سخن گفته و رشته سخن را آغاز مىكند.
در آغاز هر بند كتاب، پس از جمله «چون شب بر سر دست برآمد. . . .» خطاب «بدان اى جوان» دارد. اين جمله اشاره به همان مطلب پيشگفته از مقدمه خود اوست. اين كه اين جوان نام كيست، روشن نيست. تنها در يكى از آخرين عبارات كتاب در باره مستقبلين گويد: «بارى با هزاران زحمت و نظرهاى زياد به سلامتى بيرون آمديم. . . از دور مىديدم كه سركاران با جناب جوان تشريف مىآورند. چون نزديك شده دست بوسى و روى بوسى بهجا آورديم و سركاران به خدمت سركار نواب عاليه مشرّف شدند» .
سفرنامۀ حج منصور، داراى سبك و ويژگىهاى خاصّى است كه در درجه نخست به طبع و طبيعت مؤلف و در ثانى به توانايى هاى او در به تصوير كشيدن اوضاع واحوال و همين طور حرّيت او در نگارش و ثبت اوضاع و احوال و در نهايت به قلم طنزگونۀ او باز مىگردد. از طبع او مىتوان به خوشگل پسندىاش در همه چيز اشاره كرد. او گل و بلبل و چمن را البته در كنار نگار مىپسندد و بنابراين هرجا از طبيعت وآدميان و جز آن زيبايى مىببيند، گزارش كرده و دلبستگى خود را نشان مىدهد.
او در وصف اطراف دقيق و در ياد از جزئيات مقيد است. اما حرّيت وى از قلمش آشكار است و به رغم آن كه بسا در مواردى كوتاه آمده، اما تقيد اخلاقى بالايى كه مانع از ثبت برخى از لحظات يا حالات باشد ندارد. به عكس، در مواردى، عبارات ركيك دارد كه الزاما و اخلاقا مىبايست آنها را از كتاب حذف مىكرديم. وى دوستى با نام وهيت در تبريز داشته كه همه جا از او ياد مىكند و سرسپردگى دل خويش را به او پنهان نمىدارد. در يكى از يادداشتهاى پايان كتاب كه به قلم شخص ديگرى است، آمده است كه مقصود از وهيت، تيهو است. شگفت آن كه در آن يادداشتها آمده است كه نام محبوب ديگر او يخچال است و يادداشتنويسان هم كه معاصر او هستند، در يافتن مصداق آن درماندهاند. هرچه هست وى دلبستگى زيادى به عيش و نوش دارد وهر كجا دار و درخت و سبزى و خرمى مىبيند؛ به ياد دوستانش افتاده، از اين كه در آنجا نگارى وجود ندارد، ابراز تأسف مىكند.
اين عيش و نوش گاه شكل بدى و زشتى به خود مىگيرد، به طورى كه خود او نيز اظهار نگرانى مىكند، اما دست بردار نيست و قلم در دستش مىلغزد. او نيز توجه دارد كه راه استانبول براى حجّاجى كه از مسير شمال غرب ايران عازم تفليس و سپس استانبول مىشدند و طبعا اقامت و گردش در اين شهرها چندين روز به طول مىانجاميد، راهى هوسناك بود. خود او مىنويسد: «خلاصه آن شب را با صداى ساز ونقاره و با عيش ايشان بهسر برديم و آن شب را با خود مىگفتم: عجب حاجى شده به مكه مىرويم كه در سر پا ايستاده تشر [شور] مىزنم و به جاى آب، كاغذ به كار مىبريم و در مجلس شراب خوران فرنگى به عيش و نوش مشغول هستيم، و ليكن آن چه من دانستم، هر كس كه ارادۀ مكه رفتن دارد بايد از اين راه نيايد كه اين راه از براى عيش و نوش كردن خوبست نه از براى حاجى شدن» . جاى ديگرى هم پس از هرز گفتن مىافزايد: «منصور! بس است هرزه گفتن، آخر به مكه مىروى» .
مهم ترين نكته آن است كه وى به حج مىرود و به خصوص زمان رفتن، وقتى در استانبول است، گرفتار ماه رمضان است، و همين تا اندازهاى او را از انجام و انديشه دربارۀ كارهاى خلاف مقيد مىكند، اما حتى اين شرايط نيز زبان و قلم او را از اظهار برخى از موارد متوقف نمىكند.
در مقابل، عشق او به اهل بيت (ع) سبب مىشود تا در شام كه از آن به «شام خراب» ياد مىكند، به شدت تحت تأثير قرار گرفته و پس از سرودن اشعارى دربارۀ غربت اسيران كربلا، احساس خود را اينچنين نشان دهد: شرح غم عيال على در خراب شام / تا روز رستخير نخواهد شدن تمام / اين در كجا