54وقتى حاملانِ نامه و پيكهاى پيامبر خدا وارد نجران شدند، با واكنش سرد و خصمانۀ اهالى نجران روبه رو گرديدند و در مجمع مشورتى، كه از علماى مسيحى و بزرگان قبايل در معبد بزرگ تشكيل يافته بود، همگى از ترك مسيحيت و پذيرش اسلام سرباز زدند و رأى به جنگ دادند، جز اسقف اول، ابوحارثه كه عالمترينشان بود و بى اعتقاد به نبوت پيامبر نبود، به مخالفت برخاست وگفت:
مهلاً، بنى عبد المدان! كمى آرامتر، چرا تصميم عجولانه مىگيريد كه راه برگشت ندارد؟ ! بهتر است ابتدا از نزديك گفتگويى با پيامبر انجام گيرد.
پس ازگفتوگو، تصميم بر آن شدكه گروهى چهل نفره ازعلماى مسيحى براى مذاكره راهى مدينه شوند، اما در همين حال، از قيصر روم و پادشاهان سودان و حبشه و شام و نصاراى عرب تقاضاى كمك براى جنگ با مسلمانان كردند.
حضور مسيحيان در مدينه
وقتى فرستادگان مسيحيان نجران به سركردگى عاقب، كه امير و صاحب رأى ايشان بود و عبد المسيح كه در مشكلات به او پناه مىبردند، به نزديكىهاى مدينه رسيدند، به منظور مباهات و فخر فروشى بر مسلمانان، خودشان را به لباسهاى زربافت و حرير، آراستند و صليبهاى طلايى را حمايل كردند. آنان همچنين در پيشاپيش گروه، صليب بزرگى از طلا، كه اهدايى قيصر روم بود را به حركت در آوردند. هنگام ورود به مدينه، مسلمانان كه براى نماز عصر به مسجد مىرفتند، مبهوت زرق و برق و هيبت آنها شدند. بعضى مىگفتند: تاكنون فرستادگانى به اين جمال و عقل نديدهايم! بعضى درپاسخ آنها مىگفتند: عاقل كسى است كه خدا را به وحدانيت بشناسد و عبادت و اطاعت او كند.3 چگونه عاقل است كسى كه معتقد است سه خدا وجود دارد؛ «پسر» ، «پدر» و «روح القدس» ! ؟
مسيحيان زمانى به مسجد النبى وارد شدند كه نماز عصرِ مسلمانان پايان يافته بود. آنان نيز در مسجد النبى به سمت شرق ايستاده، براى خواندن نماز خود، صليبى قرار دادند و ناقوس نواختند و نمازشان را آغاز كردند. اين رفتار مسيحيان، آن هم در مسجد النبى، برخى از مسلمانان را خوش نيامد. آنان گفتند: اكنون كه اسلام قوّت گرفته و از دست مشركين مكه راحت شدهايم، گرفتار اينان (مسيحيان) شويم! ؟ اين افراد مىخواستند جلو برنامهها و سرو صداهاى مسيحيان را بگيرند، اما پيامبر (ع) مانع آنها شدند وفرمودند مهلتشان بدهيد عبادتشان را انجام دهند، اينها هم سرانجام آگاه خواهند شد.
بعد از فراغت از نمازشان، به محضر پيامبر (ع) شرفياب شدند ولى با بى توجهى حضرت نسبت به خودشان و هدايايشان روبه رو گرديدند. وقتى از علت بى اعتنايى پيامبر (ع) پرسيدند، پاسخ شنيدند: دليل بى اعتنايى حضرت، پوشش لباسهاى زربفت و آويختن صليب و طلا و جواهر است.4 پرسيدند: چرا به هداياى ما توجه نمىكند؟ پاسخ شنيدند: آن حضرت هديۀ غير مسلمانان را نمىپذيرد، مگر اين كه مسلمان شوند. راهبان مسيحى چارهاى جز پيراستن خود از طلا و جواهر نديدند. بالأخره پيامبر (ع) از ايشان خواستند كه اسلام بياورند. گفتند: ما اكنون نيز اسلام داريم. پيامبر فرمود: تا زمانى كه صليب مىپرستيد و بر اين باوريد كه خداى سبحان داراى فرزند است و گوشت خوك مىخوريد، اسلام نداريد.5
گفتند: در انجيل، وصف نبى بعد از حضرت عيسى را خواندهايم. او عيسى را تصديق مىكند و به وى ايمان دارد، ليكن شما او را سب مىكنيد و مىگوييد او بندۀ خدا است! مگر مىشود عبد و بندهاى كارهاى خدايى كند؟ !
پيامبر (ع) فرمودند: من، برادرم عيسى را تصديق مىكنم. او را نبى مرسل، اما بندۀ خدا مى دانم و تمام معجزاتش به اذن خداوند بوده است.6
اسقفى به نام عبد المسيح پرسيد: اى ابوالقاسم، پدر موسى كيست؟ پيامبر فرمود: عمران. پرسيد: پدر يوسف كيست؟ فرمود: يعقوب. پرسيد: پدر شما كيست؟ فرمود: عبدالله بن عبد المطّلب. آنگاه پرسيد: پدر عيسى (ع) كيست؟7 طبق نقلى پيامبر (ع) از پاسخ آنها اعراض كرده، فرمودند: شما امشب ميهمان ما هستيد تا فردا در اين مورد از جانب خداوند وحى نازل شود.
روز بعد كه جلسه تشكيل شد، نبى مكرم (ص) فرمودند: بر من وحى نازل شد كه: «إِنَّ مَثَلَ عيسي عِنْدَ اللهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»8
اسقف گفت: در كتب آسمانى گذشته اثرى از اينكه عيسى (ع) از خاك خلق شده باشد نيست. اينجا بود كه حالت وحى به پيامبر (ع) دست داد. آن حضرت وقتى به حالت عادى برگشت، فرمود: اكنون بر من وحى شد كه: «فَمَنْ حَاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللهِ عَلَي الْكاذِبينَ» . 61 در صورت لجاجت در برابر حق، بايد با هم مباهله كنيم، اگر من راست مىگويم خداوند لعنت و دورى از رحمت خود را بر شما فرستد و اگر من دروغگو بودم آن