90وداع ميكرد. تركها و هندوها، از دور، دستها را به روى لب ميگذاشتند و سپس ملتمسانه به سوى خانۀ خدا دراز ميكردند و به اين ترتيب آخرين بوسۀ عشق و وداع به ديوارهاى كعبه ميزدند، اما من قانع نبودم. بايد بقيۀ طواف را انجام مىدادم و به اصطلاح كعبه را استلام ميكردم و «او» مثل هميشه اين امكان را برايم فراهم ساخت. شرطهها اصلا مرا نميديدند و مانعم نمىشدند. به يكباره سر از «حجر اسماعيل» در آوردم. حريصانه و عاشقانه زير ناودان طلا (ناودان رحمت الهى) دو ركعت نماز گزاردم. (به من كور دل خرده مگيريد و مگوييد كه جهان ناودان طلاى رحمت الهى است) اگر امروز اسماعيل و هاجر بيايند اينجا، ميايستند و نماز ميگزارند. انرژى اين مكان كوچك توصيفناپذير است. وقتى به نماز ميايستى، حتى سلولهاى كف پايت با اين سنگها گره ميخورد و نميخواهى دل بر كنى.
و باز دو ركعت نماز! كمك كردم ديگران هم نماز بگزارند. جاى خود را به ديگران سپردم و خارج شدم.
يك بار ديگر استلام كعبه و حضور در حجر اسماعيل. باز هم به جاى سفارش كنندگان نماز خواندم و از دريچۀ دلشان دعا كردم. خواندم و خواندم! تشنه اى بودم كه سيرى نداشت. براى خود، فقط او را خواستم. مگر ميشود در خانۀ خدا، غير از خدا چيزى خواست.
به احترام مدير كاروان، كه خواسته بود قبل از 12 شب به هتل برگرديم، از اين مكان مقدس قدم به قدم فاصله گرفته. در حاليكه همۀ وجودم چشم شده بود، تا ذرّه ذرّۀ عشق و خلوص و خاطره برچينم. زائران يكى پساز ديگرى بههتل بر ميگشتند. بعد از خوابى مختصر، كه بى شباهت به بيدارى نبود و در رؤياى روزهاى گذشته، اعلان كردند كه ساكها را در ماشينهاى دم در هتل بگذاريد.
ساعت 4 صبح است، ديگر باور داريم كه بايد رفت. به اميد اينكه با توشۀ معرفتى به زيارت فرستادهاش محمد مصطفى (ص) برويم. ساعت پنج و نيم به امامت يكى از روحانيون، نماز جماعت خوانديم و بعد اسامى براى نشستن در ماشينها خوانده شد. ساعت 8: 15 صبح به راه افتاديم. اميد داشتيم كه از مكانهاى خاص بين راه مكه و مدينه ديدن كنيم، ولى اين موهبت دست نداد. هنگام خروج از مكه، ما را در جاييكه به نام «مركز تفتيش» معروف است، نگه داشتند. اين توقف حدود يكساعت به طول انجاميد و به هر كدام از ما يك بطرى آب زمزم دادند. همان نوشدارو و آب حياتى كه در فرودگاه مهرآباد سراغش را ميگيريم تا قطرهاى از آن مرهم دلهاى خسته وتن بيمارمان باشد. اما به دست من و گروه زيادى از همراهان نرسيد و يا ظرف خالى آن به دستمان آمد! به هر حال گرفتن اين هديه پيشدرآمد خوبى بود.
يك بار ديگر از سرزمين منا گذركرديم. نماى بيرونى مسجد خَيف را ديديم. سرزمين منا جلوۀ ديگرى داشت. ديگر از آن جمعيت و همهمه خبرى نبود. همه جا خاموش و خلوت، تنها چيزيكه به چشم ميخورد، چادرها بود. . .
حدود ساعت سه بعد از ظهر، به محل استقبال حجاج رسيديم. البته چندين بار در طول راه، پليس تعداد نفرات موجود در هر ماشين را كنترل كرده بود. اينجا هم به همين ترتيب. گذرنامهها را براى كنترل مجدّد بردند و ما هم به مسجدى واقع در قرارگاه رفتيم و نماز گزارديم. ناگفته نماند اين قرارگاه بسيار تميز، مرتب و كامل بود. اينجا 17 كيلومترى مدينه است. وضوخانه، مسجد، كافه تريا، دكتر، داروخانه و (البته دكتر و دارو رايگان) وجود دارد. اتوبوس متوقف ميشود. در اتوبوس باز ميشود. مردى با مدير كاروان صحبت ميكند. به هر يك از مسافران بستهاى داده مىشود. مدير كاروان گفت: اين هديه دهندگان ميگويند: وقتى رسول الله از مكه به مدينه آمدند، انصار به استقبالشان آمده، هديه به ايشان دادند. و ما همچنان اين رسم پسنديده را حفظ كردهايم و براى شما سفرى خوش آرزو ميكنيم. راستى حركت زيبايى بود. هنوز يكى از سنتهاى خوب حفظ شده و اجرا ميشود.
با گفتن اين مطلب اشك در چشمان وى جمع شد. بغضگلوى مرا هم فشرد و بستۀ هديه را چون شىء گرانبها به ياد آن روزها به سينه فشردم و بعد نگاهى به درونش انداختم. بستۀ شير، خرما، آبميوه و نوعى نان شيرينى محلى بود.
ساعت 4 بعد از ظهر به مدينۀ منوره، شهر پيامبر رسيديم و چشمان از راه خستهمان به ديدار گنبد سبز و گلدستههاى حرم روشن شد. منتظر مانديم تا ساكها برسد. آبى به تن زنيم ولباسى ديگر پوشيم و به زيارت برويم. اما اين توفيق دست نداد. ساعت 9 شب به همراه روحانى كاروان براه افتاديم. راه بسيار نزديك بود (برخلاف مكه) اما از دور ديديم كه چراغها خاموش شد. و اين شهر سفيد، شهر نور، يكباره رو به تاريكى رفت. از ورود ما جلوگيرى كردند و گفتند حرم شبها از ساعت 9 تعطيل است. مأيوسانه به هتل برگشتيم و به نگاهى از پنجرۀ اتاق، كه به سوى مسجدالنبى بود، بسنده كرديم. فرداى آن روز به اميد زيارت با غسل و وضو راهى شديم تا نماز صبح را در كنار حرمش بگزاريم.
يك در مخصوص خانمها است و باز است. ما را به سوى آن راهنمايى كردند. به محض ورود مشاهده كردم ديوارهاى عظيمى به فاصلۀ چند متر از صف نمازگزاران كشيده شده است. ميدانستم كه ساعت خاصى خانمها ميتوانند به حرم پيامبر وارد شوند. اما اين بار همه چيز متفاوت بود. يك لشكر عظيم نظامى، بيسيم و باتوم به دست وارد شد وگروه كثيرى از زنان نقابدار! گويى اتفاقى افتاده است؟ ! همه مات و مبهوت شديم. پس از مدتى انتظار، يكى از همان ديوارها برداشته شد. با علامت دست، از خانمها خواستند كه به حرم نزديك شوند. همه شاد شدند و به سر و كول هم ريختند. (نمىدانم اين عمل از شوق بود يا جهل) . وقتى به حرم نزديك شديم حيرتمان دو چندان گرديد! زيرا ديوار ديگرى شبيه ديوار اول روبهرويمان كشيده شده بود. آرى، اين بار پيامبر خدا را در حصار قرار دادهاند. تنها از فراز اين ديوارها بخش اندكى از كنارههاى ضريح ديده ميشود. منظرۀ چهرهها و اشكها و گفتگوها به زبانهاى مختلف، ديدنى و وصف ناكردنى بود. تنها درود بر پيامبر، به زبان مشترك بود. مدتى متحير و بغض درگلو ايستادم. اما ديدم به عبث ميپايم كه درى گشوده شود؛ بگشايد. انتظار، انتظار، انتظار. . . . اما هيچ اتفاقى نميافتد. زنان نقابدار اينجا هم ايستادهاند. با تكان دادن دستها، جملاتى خشن هم به زبان ميآورند. همه، گروه گروه اشك در چشم و نجوا كنان از ديوارها جدا ميشوند. باورم اين بود كه شايد امروز اتفاقى افتاده، اما نه. فردا و پس فردا هم چنين شد. سعى ميكرديم با آنها مماشات كنيم و چيزى نگوييم. اما من جانم به لبم رسيده بود. به هر يك از زنان و مردان پليس كه ميرسيدم، مىپرسيدم: «هل هذا المكان مسجدالنبى أو سجن النبى؟» و آنها به خوبى حرف را ميفهميدند و بلافاصله ميپرسيدند: «لماذا؟» و ميگفتم به خاطر اين همه لشكر. اين همه ديوار، اينهمه سلاح و خشونت. چون شمرده صحبت ميكردم آنها بهخوبى متوجه منظور من ميشدند، اما چون زبان گفتار و نوشتارشان بسيار متفاوت است، پاسخشان را نميفهميدم.