91به يقين چيزى براى گفتن نداشتند، جز اينكه شيعه را محكوم كنند. يكى از همين روزها خانمى آمد و همه را جمعكرد و نقاب از چهره برداشت، اول به عربى سلام كرد و بعد به انگليسى، كه تعدادى انگشت شمار حرفهاى او را ميفهميدند. گفت: شما ميهمان رسول الله هستيد. خوش آمديد. همينكه اينجا آمدهايد، زيارت شما قبول است! در مورد فاطمه سؤال نكنيد. او در بقيع است و اين درستترين روايت است. بعد، خداحافظيكرد و رفت.
مفهوم سخنانش اين بود كه همينجا بنشينيد و دم فرو بنديد و ديگر سؤالى نكنيد و نخواهيد كه بيش از اين به حرم نزديك شويد و لزومى ندارد به دريكه قفل است (و به خانۀ دختر پيامبرخدا معروف است) نزديك شويد. آيا اينهمه سفير و نماينده و رفت و آمد از نقطه نقطۀ كرۀ زمين، هنوز آنها را متقاعد نكرده كه عصر برده دارى و خفه كردن زنان به سر آمده؟ اين رفتارها با زنده بهگور كردن دختران چه تفاوتى دارد؟ آنروز آنها را زير خاك مدفون ميكردند و امروز در خانهها! آنها ميتوانند هنوز جاهل بمانند وبا استفاده از فن آورى هاى جديد، درعصر جاهلى زندگيكنند و اجازۀ يك ديدار مختصر بهآنها ندهند. ديروز براى خريد، به مغازهاى رفتم. صاحب مغازه به عربى پرسيد: ايرانى هستى. با افتخار گفتم: بله. گفت سنّى؟ گفتم: نه، شيعه. سرش را تكان داد. فكر كردم او هم مثل من از اينهمه ستم بر شيعه دلش به درد آمده و به دنبال همدرد است. گفت: شيعه «خسارات» «خسارات» و بهدنبالش پرسيد: «نماز مغرب چند ركعت است؟» گفتم: هفت ركعت! و بعد گفتم خوب معلوم است سه ركعت. گفت: عشا چطور؟ گفتم: چهار ركعت. اما چرا اين سؤالها را مىپرسيد؟ گفت: شما نماز مغرب را چهار ركعت ميخوانيد. وقتى نماز تمام ميشود بعد از سلام چند بار دست خود را تا موازى گوشتان بالا مى بريد! و چيزهاى ديگر هم بلغور كرد. گفتم: برادر! اينطور كه تو ميگويى نيست. همه، بندۀ يك خداييم. پيامبر ما يكى است. گفت: نه، نه. شيعه خسارات! هر كس از رسول تبعيت نكند مسلمان نيست. گفتم اگر شما صادق هستيد، رسول الله فرمود: «من كنت مولاه فعلى مولاه» . و گفت: من قرآن و عترت را در ميان شما ميگذارم. به بقيع نگاه كن كه با عترتش چه كرديد؟ ! تا اينجا، با اينكه در محاوره قوى نبودم اما از عهده برآمدم، ولى او همچنان منكر بود. گفتم يك شب كنار شيعيان بايست و ببين چند ركعت نماز مغرب مىخوانند، البته ميدانستم كار من نوعى پتك به سندان كوفتن است و آنچه به جايى نرسد فرياد است.
هر مرتبه كه از كنار ديوارهاى بلند بقيع ميگذرى، دلت به درد مىآيد. مخروبهاى كه معصوميت و تنهايياش به تنهايى شبانۀ على است و ميبينى كه بايد مثل على پس از قرنها سر در چاه كنى و بگريى. دلخوشى شيعيان در اين است كه پشت اين نردههاى آهنى بايستند، نمازى بخوانند و نجوايى و قطره اشكى. . . و دانهاى گندم براى كبوتران بپاشند و دل خوش دارند. خاموشى و غربت اين مكان در كنار خانۀ پيامبر ديدنى است. امروز جمعه است. قرار است بعد از ظهر همه براى بازديد مساجد، برويم. اميدوارم كه منتضى نشود. اولين جايى كه مورد بازديد قرار مىگيرد منطقه اُحد است. در مورد موقعيت جغرافيايى احد، توضيح داده مىشود اين است كه مشركين از وادى عتيق چگونه به اين سمت حركت مى كنند. در شرح جنگ احد اشارهاى هم به حمزه عموى پيامبر مىشود كه چگونه در اينجا مُثله مىشود و به شهادت مىرسد. سپس زيارت نامه مخصوص خوانده مىشود. و زيارت نامه شهداى احد. و در نهايت براى اداى احترام به شهداى احد، در كنار مدفنشان فاتحه اى خوانده مىشود. دومين محلى كه مورد بازديد قرار مىگيرد مسجد ذوقبلتين است. روحانى كاروان در مورد تاريخ و توجه قرآن به تاريخ سخن گفت. و اينكه يك قبله در جهت قدس شريف و يك قبله در مسجدالحرام بود. هفده ماه پس از ورود رسول خدا به مدينه، يهوديان مسلمانان را سرزنش كردند كه چرا به سوى بيت المقدس نماز مىخوانند. پيامبر از خدا خواست كه قبله آنان تعيين شود. (از آيه 142 بقره به بعد مربوط به اين قسمت است) . پيامبر در ركعت دوم نماز بودند كه جبرائيل وحى كرد: «فولّ وجهك شطر المسجدالحرام» . «صورتت را به سوى مسجدالحرام بگردان» . و به اين ترتيب خداوند بر دل رسول اينگونه وحى مىكند و پيامبر دو ركعت بعدى را به سوى مسجدالحرام مىخواند.
سپس در مورد طرح مسلمانان براى كندن خندق سخن گفتند و در مورد جنگ احزاب. آنگاه به مساجد فتح، زهرا، على، سلمان و مسجد خلفا اشاره كردند. در مسجد فتح دو ركعت نماز گزارديم. و سپس در مورد مسجد قبا اولين مسجدى كه ساخته شد اولين مكانى كه پيامبر منتظر مهاجرين بودند همين محل بود. (در احاديث آمده دو ركعت نماز در اين مسجد، يك عمره مفرده به شمار مىآيد) و ما هم به همين عشق نماز گزارديم! مسجد قبا بسيار زيبا و پر ابهت است و شايد بعد از مسجدالنبى دومين مسجد مدينه باشد كه به زيبايى و شكوه جلوهگرى مىكند. دردمندانه به دوستم گفتم: هر چيزى كه رنگى و نامى از پيامبر دارد، مرتب و زيباست و اين جاى شكر است. (البته اگر هدف كسب درآمد نباشد) . اما مسجدى كه به نام فاطمه (س) دختر همين پيامبر است، تخريب شده. و مسجد على و سلمان مخروبه و سوت و كور است و اين تفاوت چشمگير است.
يكشنبه 4/12/81
قبلا گفتهاند كه ساعت پنج و سى دقيقه بعد از ظهر به ايران پرواز مىكنيم. با آنكه دلم از اينهمه ستم بر شيعه به درد آمده اما باز هم مىخواهم بمانم و از بركت و انرژى اين مكان مقدس بهرهمند گردم. اما خواست خواست اوست همچنان:
رشتهاى بر گردنم افكنده دوست
مىبرد آنجا كه خاطر خواه اوست
شايعاتى به گوش مىرسد هواپيما تأخير دارد. ساعت 9 شب مىرويم. بعد گفتند: يازده شب و ما در انتظار. بالاخره ساعت پرواز فرا مىرسد. فرودگاه ظاهراً بسيار شلوغ و نامنظم است. هنگام ورود به هواپيما، ساكهايى كوچك و بسته بنديهاى آب زمزم را از مسافرين مىگيرند و به گوشهاى پرتاب مىكنند و در عين حال قرآنى به شما هديه مىدهند. به اين ترتيب هر كس با كوله بارى كه تنها خود و خدايش از آن باخبر است راهى ايران مىشود. دوباره فرودگاه مهرآباد اما با حال و هواى ديگر. غلغلهاى بر پاست. دور گردونه، محشر است. ديگر كسى را با كسى كارى نيست. هر كس در پى بيرون كشيدن نه گليم كه چمدان خويش است. برخورد بعضى از اين حاجيان كه خدا نكند «از خدا برگشته» باشند، وحشت آور است. همه را با مشت و لگد به كنارى مىزنند و موانع را از سر راه بر مىدارند، تا زودتر از اين صحنه نبرد