89از تونل گذشتيم و وارد شهر شديم، اما شهر چهرۀ ديگرى داشت. با بطرى هاى آب خنك و آبميوه (فى سبيل الله) از ما پذيرايى كردند. تا لبى تر كنيم و بر تشنگى چيره شويم. چقدر به موقع بود. با گذر از خيابانها بار ديگر به هتل رسيديم. قرار است امشب براى طواف نماز طواف، سعى صفا و مروه و طواف نساء، شايد براى آخرين بار به حرم امن الهى برويم؛ زيرا به زودى بايد مكه را ترك كرده و به مدينه سرزمين پيامبر ره سپار شويم. در هتل استراحت كرديم و تنى به آب زديم تا شب براى آخرين اعمال آماده شويم. روحانى زحمتكش كاروان جلو در هتل قبل از سوار شدن توضيحات لازم را گفتند. هر چند از آقايان خواستند كه در ماشين جداگانه بنشينند، اما آنها كه تازه بر همسرانشان حلال شدهاند آمدند به اتوبوس ما و در كنار خانمهاى خود جا خوش كردند و آن ساعت شب همچنان خيابان ها شلوغ و پُر رفت و آمد بود؛ بعضى با پاى پياده وگروهى سواره وعربهاى متموّل در ماشينهاى مدل بالا از جلو ما مانور ميدادند و گاه گاه لبخند بر لب به زائران مىنگريستند. ساعت از دوازده شب گذشته بود كه بار ديگر توفيق حضور در مسجدالحرام را پيدا كرديم. آن اندازه ترس نداشت كه ما را از ازدحام جمعيت ترسانده بودند. با نيت و ذكر و طلب يارى از خداوند، وارد مطاف شديم. از اذكار و ادعيۀ طواف نگويم، به راستى هركس بهزبانى وصف توگويد. گاهگاه خواسته و ناخواسته ذكر خود را از ياد ميبرى و با آنها همصدا ميشوى و در نهايت با پاى لگد مال شده و مجروح، از مطاف خارج ميشوى وكمكم لكههاى كبودى بدن و درد كتف و شانه، بر اثر فشار جمعيت، ظاهر ميشود. ميبينى كه بايد نماز طواف بخوانى و امروز ميفهميكه چقدر دردهاى شيرينى بود!
به «مسعى» رفتيم و قبل از آن، قطره اى از آب زمزم نوشيديم و به سرو روى خود زديم و اينجا بهياد كلام خواجه عبدالله، آن پير طريقت افتادم كه در مقام مقايسۀ كعبۀ دل و كعبۀ حجاز گويد: «آن كعبه را ابراهيم خليل بر پاى كرده و اين كعبه (كعبه دل) را ربّ جليل. آن كعبه در منظر مؤمنان است و اين كعبه نظرگاه خداوند رحمان. آنجا چاه زمزم است و اينجا آه دمادم.» و به من و امثال من يادآور ميشود كه آه دل تو چون آب زمزم متبرّك است و حال با كعبۀ دل به دوركعبۀ گِِل چرخيدى. چگونه بايد كعبۀ دل انسانها را طواف كنى و پاس بدارى. . .
روحانى كاروان از ما خواست مدتى صبر نموده و رفع خستگى كنيم. ولى بهراستى براى من خستگى معنى نداشت. عليرغم آنهمه زحمت و فشار جمعيت و درد جانكاه بدنى، سرشار از انرژى بودم و پيوستگى برنامهها به يكديگر را ترجيح مىدادم. چهرۀ حاجيان در مسعى ديدنى اما توصيف ناكردنى است. حتّى ديدن سعى ديگران، لذّت سعى را به انسان مىدهد. سعى را شروع ميكنى، آنهم از «صفا» و باز بهياد ميآورى كه با صفاى دل بايد «سعى» كرد. سعى ميكنى. در اين هفت بار رفت و آمد، از صفا به مروه، خود باشى و خداى خودت و سرگشتگىها را به ياد آورى.
اينجا سرگشتگى مفهوم ديگرى دارد. همانگونه كه گفتم، اين سرگشتگى يا گمگشتگى مقدمهاى است تا خود را پيدا كنى و عظمت خويش دريابى!
اينكه سخنم را باور كنيد يا نه، چيزى را تغيير نميدهد. در هنگام گذر از «باب على» بويى استشمام كردم كه هنوز برايم وصف ناكردنى است. فقط مىدانم كه «بوى خدا» بود. هرگز در عالم خارج چنين بويى وجود ندارد. بوى خوشى كه تا اعماق جانم نفوذ كرد و براى لحظاتى مرا با خود برد. نميدانم كجا؟ براى زمانى، در پرواز بودم. آرزو كردم اى كاش اين زمان جاودانه ميشد. اين لذت روحى را هرگز از ياد نميبردم. آخرين شوط سعى انجام شد و در پايان تقصير «استغفرالله و أسأله التوبۀ» .
در پايان مراسم، دو ركعت نماز شكر گزاردمكه توفيق حضور و انجام اين اعمال عبادى را تا حدّ توان بهجا آوردم. قرار است امروز بعد از ظهر از مسجد خَيف ديدن كنيم؛ يعنى بار ديگر به منا بازگرديم؛ زيرا هنگام بازگشت، موفق به رفتن و بازديد از اين مسجد عظيم نشده بوديم. اما روحانى كاروان اعلام كرد كه متأسفانه چنين امكانى وجود ندارد؛ زيرا مسجد فقط سه روز در ايام تشريق باز است و خلاصه از ديدار آن محروم مانديم. شب گذشته جلسۀ عمومى در مورد بازگشت به مدينه و مسائل مربوط به آن برگزار شد و به اين ترتيب حال و هواى مدينه را زنده كردند. شايد اندوه دور شدن از اين وادى مقدس را بر ما آسان كنند. مدير كاروان از كاستيها عذرخواهى كرد و از ما خواست كه از هتل و امكانات مدينه، مدينۀ فاضله نسازيم!
روز شنبه، آخرين روز اقامت در مكه
امروز آخرين روز اقامت در مكه است. صبح ساكها را، كه معرف سوغاتى و ره آورد اين سفر است، در كاميونها به مدينه حمل كردند. براى طواف وداع به مسجدالحرام رفتيم. همهجا رنگى از غم و بويى از جدايى داشت. مطاف خلوتتر از روزهاى ديگر به نظر ميرسيد. خوشحال بوديم كه امشب باز با خدا راز و نياز خواهيم داشت. قرآن را، كه تلاوت آن را از ابتداى ورود شروع كرده بوديم، ختم كرديم. بعد نماز قضا و سپس نماز مغرب را خوانديم. باورمن اين بود كه فرصت بين دو نماز بهترين لحظات است. در فشار جمعيت خود را به مطاف نزديك كردم، هر چند در دل تمايلى نداشتم كه از محبوب خداحافظى كنم، مگر وداع با او ممكن است! چگونه با او كه همواره از رگ گردنم به من نزديكتر است وداع كنم.
دوست نزديكتر از من به من است
وين عجبتر كه من از وى دورم
البتهكه ميهمان بدون اجازۀ صاحب خانۀ مهربان، خانه را ترك نميكند. پردۀ سياه اين خانه را ميبوسم و به اميد ديدارى ديگر ميگريم.
دعاى خاص طواف وداع را خواندم اما موفق نشدم كه بيش از 4 دور طواف انجام دهم. صف نمازگزاران بسته شد. بعد از نماز عشا، ورود به مطاف غير ممكن شد. چهرۀ زائران ديدنى بود و من زمانى به طواف چشمان و نگاههاى آنها پرداختم. چشمها اشكبار بود. هركس به زبانى