82اكنون رسيدهام به جايى كه ديگر هيچ ستون و مانعى مقابل ديد نيست. سرم را بلند مىكنم و نگاهم به كعبه مىافتد! آرى، اين خودِِ كعبه است. خداوندا! اين خانۀ مقدس توست. چه پاك و بىآلايش! و چه زيبا و دوست داشتنى! گرد آن مىچرخند! خانهاى در نهايت سادگى با جامهاى سياه و يكدست. خدايا! چه كنم و چه بگويم؟ من بايد تمام عشقى را كه سالها در آرزوى چنين روزى نگهش داشتهام به پايت بريزم. نگاهم را عميقتر مىكنم. شايستهترين كار در اين لحظه براى بنده، سجده است.
در نيمههاى شب و در سكوت تقريبى مسجدالحرام، بهتر مىشود كعبه را ديد. در چند قدمى كعبه كه بايستى، چونان ذرّهاى مىشوى گم شده در درياى بندگى. اينجا عظمت و يكرنگى با هم آميختهاند و چه زيبا روى بندگى سفيد مىشود! تا چشم كار مىكند عظمت است و بزرگى.