110بار الها! اين مكان پذيراى چه قدوم مباركى بوده است؟
در مدينه، مهمترين چيزى كه در نخستين روز توجهام را جلب كرد، اهميت دادن به نماز جماعت بود. جمعيت مانند سيل خروشان موج مىزدند و راهى مسجدالنبى مىشدند.
هوا آنقدر كه مىگفتند گرم نبود يا شايد بود و ما احساس نمىكرديم، داخل هتل و مغازهها آنقدر پيشرفته بود كه بوى زمستان مىآمد.
وقتى كه با همهجا آشنا شديم و به قول معروف زمانى كه بازار توى دستمان آمد شروع به خريد كرديم، مغازهها پر از اجناس مختلف بودند، مثلاً در فروشگاههاى بزرگ مانند القمه، البدر و. . . آنقدر اجناس زيبا و رنگارنگ ريخته بودند كه گيج مىشديم كدام را انتخاب كنيم.
از هتل چهارده طبقه كه خارج مىشديم، هر كجا كه نگاه مىكرديم دستفروشها جار مىزدند كلّ شىء 10 ريال، 5 ريال، 2 ريال و اين ريالها به پول عربستان ناچيز بود.
اىكاش ما ايرانىها كشور خود را قبول داشتيم و سرمايۀ ملى خود را با خريدن اجناس ساخت بيگانگان هدر نمىداديم. تمام اجناس آنجا در كشور خودمان نيز هست.
مدينه شهر بسيار زيبايى است. مردمش نظم و فرهنگ قابل تحسينى دارند؛ مثلاً وقتى قصد عبور از خيابان را دارى، ماشينى كه در حال حركت است، به احترام عابر پياده مىايستد. رانندههايش بياستثنا كمربند ايمنى را ميبندند و اين نظم و قانون توجه همۀ ايرانىها را جلب مىكند!
در گوشه گوشۀ اين شهر پيمانكاران ساخت و ساز مى كنند، اما دريغ از ذرّهاى مصالح ساختمانى در خيابان، پيادهرو و در مسير مردم!
مدينه شهر خاطرههاى تلخ و شيرين است و شايد تا قيام قيامت غريب! روزى مدينه، پر غرور مقدم پيامبر خدا را از مسجد قُبا تا مسجدالنبى جشن گرفت و روز ديگر به خاطر بيمهريها و نامهربانيهايى كه در حق دخترش كردند در و ديوارش لرزيد. خدايا! چه ميشود كه دلم براى هميشه با عطر مدينه زنده بماند.
به لحظههاى وداع از مدينه نزديك ميشويم. قرار است ساعت 5/2 روز پنجشنبه مدينه را به قصد مكه و محرم شدن در مسجد شجره ترك كنيم. لحظۀ وداع چه سخت است، آن هم وداع با شهر پيامبر، وداع با بقيع غريب و كوچههاى بنىهاشم. كسى كه بقيع را از نزديك نديده باشد، نميداند كه ائمه چقدر مظلوماند! نماز وداع در كنار بقيع هم حالتى خاص دارد كه از بيان آن عاجزم.
پيش از اذان مغرب، به مسجد شجره رسيديم. نمىدانم چرا از لحظهاى كه گفتهاند بايد محرم شويم، در تحير و اضطرابم.
خدايا! چه لحظههاى سختى است لحظۀ لبيك گفتن و محرم شدن و با خدا و رسول عهد بستن. گويى انسان تولدى ديگر مييابد. آيا معرفت آن را دارم كه به پيامبر وفادار بمانم؟
وقتى به اطرافم نگريستم، صحنۀ قيامت در نظرم مجسّم شد. همه يكدست سفيد پوشيده بودند و در تكاپو. بدين ترتيب مُحرم شديم و لبيكگويان به سوى مكه راه افتاديم ؛ «لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لاَ شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْكَ، إِنَّ الْحَمْدَ وَ النِّعْمَةَ لَكَ وَ الْمُلْكَ، لاَ شَرِيكَ لَك لَبَّيْك» .
تا رسيدن به حرم امن الهى، حدود 5 ساعت راه است. بايد در ميان راه احكام احرام را رعايت كنيم و مواظب باشيم كارهايى را كه بر محرم حرام است مرتكب نشويم.
ساعت 1 بامداد بود كه به حرم امن الهى (مكه مكرمه) رسيديم. احساس آرامش و سبكى مىكردم، گويى در دنياى ديگرى به سر مىبردم. آن شب هرچه اصرار كرديم مسؤولان كاروان نپذيرفتند كه براى انجام اعمال و زيارت به حرم برويم و گفتند خستگى دركنيد و هنگام نماز صبح عازم حرم ميشويم.
در هتل قصرالشروق، طبقه دوازدهم، كه محل سكونت ماست، جاى گرفتيم و تا صبح انتظار كشيديم.
قبل از اذان صبح، همه جلوى مسجدالحرام بوديم و روحانى كاروان مطالبى ارزشمند در عظمت مسجدالحرام و لحظۀ ديدار كعبه بيان كرد. او ميگفت: هركس براى نخستين بار كعبه را ببيند و بتواند درك كند، كه در كجا و چه جايگاهى است، حتماً حاجتش روا مىشود و تأكيد كرد كه همه قدر اين لحظه را بدانند. وارد صحن مسجد شديم، قلبم مىتپيد و پاهايم سست شده بود. جلوتر رفته، از بابالسلام وارد مسجد شديم. خدايا! چه مىديدم؟ بوى بهشت به مشامم مىرسيد، چقدر زيبا بود.
مسجدالحرام گرامىترين نقطۀ زمين است و به دعاى ابراهيم كه گفت: «رب اجعل هذا بلداً آمنا» به زيور حرم امن الهى «واذ جعلنا البيت مثابۀ الناس وامنا» آراسته شده است.