111مُحرم، احرام مىبندد تا مَحرم حرم يار شود. داخل شدن در حريم دوست آدابى دارد كه مُحرم بر خود روا مىدارد و بعضى حلالهاى زندگى را بر خود حرام مىكند و تصميم ميگيرد از هنگام نيت و پاسخگويى به دعوت خداوند تا پايان اعمال، گرد آنها نرود. لحظۀ ديدار كعبۀ دلها نزديك است. . .
اكنون آنچه از لحظۀ سفر به عربستان منتظرش بودم، در برابر ديدگانم ميديدم. ديگر تاب نياوردم و ناخودآگاه بر زمين افتاده، به سجده رفتم. ديگر از توصيف آن لحظه و آن مكان عاجزم.
بدين ترتيب براى اداى وظيفه و انجام مسؤوليت به طرف خانۀ خدا رفتيم. نيروى عجيبى در درونم احساس مىكردم با آن حالى كه داشتم بعيد مىدانستم بتوانم حركت كنم ولى خود صاحبخانه كمك مىكند و اگر آدم هواى او را داشته باشد، هواى خويشتن را فراموش مىكند. . . مُحرم مىشود تا مَحرم گردد و «هركه شد محرم دل در حرم يار بماند» .
پروردگارم! در اين لحظات به ياد ماندنى دعا مىكنم كه اىكاش طالب ديدار يار باشم تا خانۀ او.
حاجى به ره كعبه و ما طالب ديدار
او خانه همى جويد و ما صاحبخانه
بدين ترتيب اعمال عمرۀ مفرده را انجام مىدهيم، هر كدام از اين اعمال هفتگانه براى خود فلسفهاى جداگانه دارد كه بسيار زيبا است. وقتى محرم هستى، آنچنان كه قبلاً بودهاى، نيستى. مُحرم، احترام اين امانت را پاس مىدارد. وقتى كه در حالت احترام و انجام اعمالم بودم سعى مىكردم در نهايت ادب و دقت وظيفهام را بهجاى آورم. نمىدانم چرا وسواس عجيبى داشتم كه اعمالم درست انجام شود؛ بهخصوص وقت طواف نساء بسيار دلهره داشتم. براى نماز نساء قصد تجديد وضو كردم. مسؤوليت من به پايان رسيده بود و عجيب احساس سبكى مىكردم در حال گريه كردن بودم و در بارگاه عدل الهى التماس مىكردم كه خدايا! آيا مورد قبولت هست؟ آيا آنگونه كه مىخواستى توانستم انجام وظيفه كنم؟ نميدانم كه پاسخ پرسشهايم را مىيابم؟
روحانيكاروان اعلام كرد كه افراد جمع شوند تا براى رفع خستگى به هتل برويم. در ميان و كنار راه، زمين آكنده است از اجناس دستفروشها، درست مثل مدينه. البته من با خودم عهد بسته بودم كه در مكه وقت خود را صرف بازار نكنم و خوشبختانه موفق شدم. البته تنها چيزى كه نيت كرده بودم در مكه بخرم، تسبيح بود. تسبيحى را كه با چوب زيتون درست شده بود، به چهار ريال خريدم و به كعبه و مقام ابراهيم تبرّكش كردم و الآن كه چند ماه از آن زمان مىگذرد، به اين باور رسيدهام كه هر وقت با اين تسبيح ذكر گفتهام و نيتى كردهام، بلافاصله برآورده شده و اين از بركت خانۀ خداست.
بيشتر وقتم را در حرم مىگذراندم. نمازهاى حرمين بهويژه مسجدالحرام در نهايت شكوه برگزار ميشد.
جامۀ كعبه، آيات پردۀ كعبه را با طلا نوشتهاند. هر سال يك بار آن را عوض مىكنند. البته در موسم حج دامن آن را بالا مىزنند، شايد براى اينكه دست افراد به آن نرسد. پرده رازهاى زيادى دارد و زائران زيادى به آن ميآويزند دست به دامن خدا ميشوند و استغفار مىكنند و راز دل ميگويند.
ناودان طلا، زائران براى نماز گزاردن زير ناودان طلا هجوم ميآورند، با اينكه بسيار محدود است، اما افراد بسيارى زيادى در آن جاى مىگيرند. زمانيكه براى نماز به آنجا رفتم، فكر نمىكردم حتى بتوانم نزديك شوم، ولى خيلى راحت رفتم و به نيابت از افراد زيادى نماز خواندم.
به لحظۀ وداع نزديك ميشويم و ترك كردن مكه سختتر از مدينه است؛ چرا كه در مدينه با پيامبر خداحافظى كرديم. اما اينجا بايد با خانۀ خدا، كعبه.
شب داخل هتل بوديم كه اعلام كردند: فردا صبح به قصد فرودگاه جده حركت مىكنيم. . .
سخت ترين لحظه اين سفر، روز آخر بود. براى طواف وداع به مسجدالحرام رفتيم و. . .
پرواز به ايران، ساعت سه بعد از ظهر است. مدتى كه تا پرواز مانده بود، در فرودگاه جده با دوستان، روحانى، پزشك و ساير اعضاى كاروان عكس گرفتيم و از هم حلاليت طلبيديم. لحظه بازگشت به وطن فرا رسيد. وارد مرز ايران كه شديم ناخودآگاه اشك امانم نداد. افسوس مىخوردم كه فرصتهاى گرانبهايى را از دست دادم.
پروردگارا! باز دعوتم كن، اگر شايستگى آن را دارم كه بار ديگر به ميهمانىات بيايم. خدايا! در دل، اميد آمرزش و دعوت مجدد دارم.