109باز امشب در اوج آسمانم
باشد رازى با ستارگانم
امشب يك سر شوق و شورم
از اين عالم گويى دورم
از شادى پرگيرم تا رَسَم به فلك
خدايا! شنيدم دعوتت را و اكنون تو را پاسخ مىگويم؛ «لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ. . .» .
اعلام كرده بودند كه ساعت پرواز به سرزمين وحى 10 شب است، اما با چند ساعت تأخير به 1: 30 بامداد موكول گرديد.
با نزديك شدن به سالن انتظار، بر شور و حالم افزوده مىشد. اما دورى از خانواده و وطن هم تا حدى برايم سخت بود. در حال گريه وارد فرودگاه شدم. بليت و گذرنامهام را تحويل گرفتم و كارهاى گمركىام را انجام دادم. جمعى از بدرقهكنندگان كه هنوز در فرودگاه بودند، به هر يك از دوستان كه مى رسيدند، التماس دعا مىگفتند. آيا ما شايستگى شنيدن اين جملههاى ملتمسانه را داريم؟ آيا آداب اين ميهمانى را مىدانيم؟ و آيا عظمت صاحب خانهاى را كه رو به آن داريم باز شناختهايم؟ در حال نوشتن و توصيف لحظهها بودم كه گفتند: هواپيمايى كه از عربستان پرواز داشته، در حال نشستن است و من چون مىدانستم چند نفر از اساتيد و دانشجويان دانشگاه زرند مسافر همين هواپيما هستند، به استقبالشان رفتم. ساعتى بعد زائران بيتالله الحرام با چهرههاى نورانى آمدند. با آنها ديده بوسى و احوالپرسى كردم. بغض سنگينى در گلويم نشست و ناگهان تركيد. دلم مىخواست فرياد بزنم. اما نمىشد. بوى سرزمين وحى را از آنان استشمام ميكردم.
هر كدام كه متوجه ميشد راهى سفر عمره هستم، سفارش مىكرد قدر لحظه لحظۀ آنجا را بدانم. با گريه التماس دعا مىگفتند. با ديدن حال آنها، بر احساسم افزوده مىشد.
امشب عجب شب پرخاطرهاياست! آيا چنين شبى باز هم برايم تكرار ميشود؟
هر لحظه كه با خود خلوت مىكنم، در انديشهاى عميق فرو مىروم كه چگونه اين سعادت نصيبم شد؟ ! اما اشكهايم اجازه نمىدهند كه به نتيجه برسم. . .
لحظۀ موعود فرا رسيد و با تحويل بليت و نشان دادن مدارك سفر، بهسوى هواپيما رفتم. پلههاى هواپيما را يكى پس از ديگرى پشت سر گذاشته، وارد آن شدم. هركس در جاى خود قرار گرفت و با اعلام ميهماندار كمربندهاى خود را بستيم. ساعت 5/1 بامداد بود كه هواپيما به پرواز در آمد و پس از 5/2 ساعت، در فرودگاه جده به زمين نشست. از پلكان هواپيما كه پايين مىآمديم، باد گرم حجاز مىوزيد، البته با سوار شدن به اتوبوس، نسيم كولر، گرماى بيرون را مهار مىكند.
ديگر احساس خستگى و دلتنگى نميكنم. دلم مىخواهد تمام احساساتم را بيان كنم، اما چه كنم كه نه قلمم شيوا است و نه زبانم گويا. . .
سوار اتوبوس كه شديم برايمان فيلم مداحى گذاشتند؛ فيلميكه در مدينه ضبط كرده بودند. براى نخستين بار صداى شكستنِ دلم را شنيدم. خدايا! تو خود دعوتم كردى. خودت گفتهاى بندگانم را نا اميد نمىكنم، اكنون ندايت را لبيك گفته و آمدهام.
وعده دادهاى كه هر كس درگرفتارى سوى من آيد، به دادش مىرسم. من امشب با اميدى در خانهات آمدهام. آيا صداى ضجّهام را مىشنوى؟ . . . پروردگارا! تو خود از دلم آگاهى و مىدانى كه مهمترين خواستهام چيست. مىخواهم كه توفيقم دهى تا تربيت شوم و آنگونه باشم كه تو مىخواهى. . .
بعد از 6 ساعت حركت، به شهر زيبايىها، شهر عشق و نور، مدينۀالنبى رسيديم. عطر پيامبر را احساس مىكنم و هيچ احساس غريبى و غربت ندارم.
بعد از يك شبانهروز خواب و بيدارى، به هتل طيبۀالسُكنى رسيديم؛ كاملاً پيشرفته و مدرن است، با بهترين امكانات. از پنجرۀ اتاقمان چراغهاى مسجدالنبى ديده مىشد، چه زيبا نور افشانى مىكردند، درست مانند ناهيد.
اى پيامبر رحمت، از فرسنگها راه آمدهام تا هديهاى بگيرم. خيلى چيزها تمرين كرده بودم تا در محضر تو باز گويم، اما حرفهايم يادم نمىآيد. لايق نيستم كه با شما حرف بزنم.
صبح روز بعد، براى اقامۀ نماز صبح به مسجدالنبى رفتيم و زمانى كه در مسجد بودم، حال وصف ناپذيرى داشتم، باور نميكردم كه در مسجد پيامبرم.