108خدايا! نمىتوانم براين نعمت تورا شكرگزارم، ولى اين اراده را درخود مىبينم، كه اگر تو ياريام كنى، اين اكسير مقدس را تباه نكنم.
خدايا! تو را سپاس ميگويم كه بىنيازم كردى، تا از هيچكس و هيچ چيز انتظارى و توقعى نداشته باشم.
خدايا! عذر مىخواهم از اينكه در مقابل تو مىايستم و از خود سخن مىگويم و خود را كسى بهشمار مىآورم كه تو را شكر گزارد و در مقابل تو بايستد و خود را طرف مقابل به حساب آورد.
پروردگار من! دلم مىخواهد از همين آغاز سفر، اگر قرار است ثوابى نصيبم شود، با تمام وجود تقديم كنم به شهيدان راه حق. ناظرين وجهالله، عاشقان لقاءالله، صاحبان خونهاى پاك، از مظلومانِ شهيد تا شهيدانِ مظلوم و سالكان سبيلالله؛ از مجاهدان و دلاوران.
تقديم به اميد و انتظار؛ بر جانهايى كه عذاب مىكشند و از عذاب الهى لذّت مىبرند.
تقديم به آنان كه چون عاشقان مىسوزند و دم بر نمىآورند.
و تقديم به پدر و مادر بزرگوارم. . .
روز سهشنبه، كلاس تمام شده بود و بيكار در سالن نشسته بوديم. دوستانم گفتند: دفتر فرهنگ، براى عمره نامنويسى مىكند. بعضىها براى نامنويسى رفتند و من با دستهاى بودم كه راهى خانههايشان شدند و حتى در خواب هم نمىديدم كه نامم در قرعهكشى اعلام شود و اگر هم چنين شود، سعادت رفتن را داشته باشم.
روز بعد، دوستان گفتند كه نام تو را هم در قرعهكشى نوشتهايم. اما من با موضوع بسيار عادى برخورد كردم. سرِ كلاس رفتيم و آن روز هم گذشت.
چند ماه بعد از اين ماجرا، روزى اعلام ميكنند كه براى سفر عمره، قرعهكشى انجام ميشود. طبق گفتۀ دوستان، در آمفىتئاتر دانشگاه جاى سوزن انداختن نبوده و من بىخبر از همه چيز و همه جا، تا دست كم هنگام انداختن قرعه، در سالن حضور داشته باشم و اين در حالى است كه تعداد زيادى از دانشجويان در آرزوى شنيدن نامشان از زبان حاجآقا اميرى (روحانى دانشگاه) هستند.
سالن حال و هوايى خاص داشته. قرعهكشى انجام ميشود و اسم مرا نفر سوم ميخوانند. در سالن غوغايى به پا ميشود. يكى زار مىزند كه چرا اسمش در نيامد. ديگرى باورش نمىشده كه واقعاً اسم خودش بوده كه اعلام شده يا اشتباه شنيده است و. . .
روز بعد از مراسم قرعهكشى، چون كلاس نداشتيم، من از همه چيز بيخبر مانده بودم. وقتى به دانشگاه آمدم، دوستانم تبريك گفتند. با تعجب، علّت را پرسيدم. گفتند: مگر خبر ندارى كه نامت براى مكه در آمد. بياختيار اشك شوق از ديدگانم جارى شد. از خود بىخود شدم. تازه يادم آمد كه دوستانم نامم را براى مكه نوشتهاند. . .
حال عجيبى داشتم. كاش معرفت آن را داشتم كه اين را يك عروج معنوى تصور كنم. اما گويى خواب مىديدم. واقعاً چنين سعادتى در باورم نمىگنجيد. دلم مىخواهد تمام احساساتم را، كه در آن لحظه داشتم، بيان كنم، اما چهكنم كه نه زبانم گويا است و نه قلمم شيوا.
چند روزى از اين ماجرا گذشت و من چيزى به خانوادهام نگفتم. تنها خدا ميداند كه در درونم چه ميگذرد. به نظر خودم توقع زيادى بود و غافل از روح بزرگ و قلب رئوف و مهربان والدينم.
پس از چند روز، پدر و مادرم به زرند ميآيند و در نبود من، هماتاقىام تمام ماجرا را برايشان تعريف ميكند كه چگونه قرعۀ كار به نام من زدند. مادرم را در حالى ديدم كه داشت اشك ميريخت، فهميدم اشك شوق است؛ شوق به خدا و رسولش. پدرم نيز با تمام وجود خوشحال شد. هر دو گفتند كه نبايد چنين سعادتى را از دست بدهم. دلم مىخواست كفِ پايشان را ببوسم و اوج سپاسگزاريام را نثارشان كنم.
اين موافقت آنها نشانۀ بزرگواريشان بود و من در همان لحظه، با جان و دل از خداوند خواستم كه اگر قرار است بر اين سفر ثوابى دهد، نصيب پدر و مادرم كند كه هيچكس مانندشان نيست.
لحظهشماريام از امروز آغاز شد. هرچه به هفت شهريور نزديكتر مىشد بىقرارتر مىشدم.
روز موعود
امشب در دل شورى دارم
امشب در دل نورى دارم