101وجود اقدسش بر صدق رسالتِ اين سفر معجزهاى عطا كرد؛ عصاى خلوص در دعا و توكّل، كه اگر اين عصاى قدسى بر رود صلاۀ اقامه شود، پردههاى مادى شكافته خواهد شد و توان از ميان آن رَست و بر صراط مستقيمش هر لحظه از امارۀ نفس فاصله گرفت و بر درگاهِ ملكوتىاش وارد شد.
آرى، چنين است كه بايد خود را از تمامى غُل و زنجيرها و تعلقّات مادى برهانيم تا الگويى را مشق زندگى كنيم. الگوى بِه زيستن، بىتكلف شدن از هرچه فكر را بدان مخروبه سازد، سبكبار بودن و دلبسته نبودن. بايد از كوى وابستگى گذشت و آنگاه گام در وادى بندگى نهاد. وادى با او بودن، براى او بودن و جزئى از او بودن و اشتياق به مرگ در راه او،
«كه مرگ در راه او نغزترين ترانۀ بندگى است»
با اين باور كه دنيا مقدمهاى براى زنده شدن، رها شدن و جاويد ماندن است.
احرام؛ و براستى چه نيكو سرلوحهاى است. احرام، سرمشق است تا خورشيد دل بداند كه از پسِ اين غروب بر سحرگاهى ديگر در افق لايتناهى آسمان ملكوتى حضرتش چنان طلوعى خواهد داشت كه ديدگانش بر تشعشعات آن حيران بماند كه آن زندگى بر سرزمين حقايق است، همان زندگى جاودانه؛ جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الأَْنْهارُ خالِدِينَ فِيها وَذلِكَ جَزاءُ مَنْ تَزَكَّى . (3)
و سرمشق است تا به انسان بفهماند مرگ پايان حديث زندگى در دنياست و از پس آن، حديثى سخت و جانفرساى خواهد بود، اگر بر خويشتن باليديم و اگر از چنگال جُغد شوم تكبّر در بيغولههاى جهالت نرهيديم. حديثى سخت كه استخوان به ناله درآيد و اشكها هم مرهم آتش درون نشوند و بدانيم كه بايد برخاست و قدم زين دايره بيرون نهاد. دايرۀ طفلان خاكباز كه در دل ليل و نهار، فكر خويشتن را بر خشت و گِِل و سنگ و مانند آن مشغول ساختهاند و دينارها و همسران خود را خدايان خويش تلقّى نمودهاند.
طواف؛ طواف سرمشق است براى مشق، رها گردانيدن ريسمانِ وابستگى از گردنهاى خود. چه نيكوست كه اثر پاى ابراهيم را بر دل سنگ شدۀ جان حك كنيم كه بايد مقام ابراهيمى به دست طلايهداران آرمان ابراهيمى در اقصى نقاط دنيا تجلّى كند.
بتابد بر زمان در آن حال كه بانگ «أَشهَدُ أَن لاَ إِلَه إِلاَّ الله» سر مىداد.
آرى آزادهاى كه خواهد حلقۀ بندگى بر گوش نهد، نيكوست خويشتنِ خويش را به اينان سپارد، بداند هرچه هست از اوست.
كه در نهايت تنها ثروت مادى انسان از متاع دنيا به اندازۀ درازا و پهناى قامت اوست از زمين و كفن. اين است سرمشق احرام كه بايد آنرا بر انديشهها مشق كرد. سرمشق است كه دينارهايمان، بتهايمان نگردند و نزديكان و حطام دنيا ما را از ياد اقدسش غافل نگرداند ؛ وَلا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلى ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ وَرِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَ أَبْقى. (4)
مُحرمى كه بر كعبه طواف مىكند، مىخواهد براى خويش معمّاى جان دادن پروانه براى شمع را معنا كند، كه چه زيبا تفسيرى است تعبير طواف. در تمنّاى نور حقيقت بودن و جان دادن به بهاى رسيدن به نور رضا و خشنودىاش.
سعى, سعى مىكنيم صفا و مروه را. مضمون اين حركت چيست كه وجود با عظمتش آنرا در شعائر خويش قرار داده؟ و شايد در ميان اين دو كوه بايد براى اسماعيلِ فطرت خود در جستجوى زمزمى باشيم كه در آن غسل ايمان كنيم.
تقصير؛ و بايد تقصير كرد، از نزديكترين زيبايىهاى بدن.
يعنى خالىشدن، هيچ شدن، از دريا قطرهاى شدن و با دريا شدن و پى بردن به درك مضمونى چنين كه موج بر خود غرّه را دريا به ساحل مىزند. بر كجا آمدهايم و طواف چه را مىكنيم؟
طواف بيت عتيق، خانۀ حبيب، خانۀ آنكس را كه هر پاكدلى، كه حتى نام شريف محمد (ص) را بر اثر عصيان جامعۀ تمدنزدۀ كافركيش خويش در گوش نشنيده، دست نيازش را به سويش دراز نموده و مىداند كه بايد از او خواست.
بر در خانهاش، نه درون خانهاش! خانه را، نه صاحبخانه را!
آرى، اين است پرتوى از انوار حج، پيامى كه ابراهيم بر فراز آن سنگ سر مىداد:
«يا أيهاالناس هو مولاكم»
حال مىتوان دريافت كه حج اصلى چيست؟
آيا حج، رسيدن به خانۀ صاحبخانه است؟ و يا رفتن به بزم صاحبخانه است (سير الىالله) .