128
بقيع، غم هميشۀ شيعه
بقيع، در مدينه است. در مكه كه هستى، فقط مىبينى صفهاى نماز بايد چنان مستقيم باشد كه از خط اعتدال، يك ميلى متر هم خارج نشود، مخالفت با شيعه، رنگ روشنى ندارد و ملايمتر مىنمايد.
اما همينكه پا به مدينه مىگذارى و از سنگفرشهاى ساخته شده در ايتاليا و فرستاده شده از اروپاى مدرن كه مىگذرى، پايت را به روى محلّهاى مىنهى كه محلّه بنى هاشمش مىخوانيم، محلهاى كه دشمنان پر كينۀ بنى هاشم از حذفش شادمانهاند، از آن كه مىگذرى و بر آن وقوفى مختصر و مكثى كوتاه را كه مىكنى يكباره مىخواهى فرياد بكشى. آه، اى امامت مظلوم. آه، اى پيامبر رحمت، كه سخنانت قبل از دفنت، همگى به فراموشى نهاده شدند، دست رحمتت را دريغ مفرما و از تطاول پيشگان در محضر عدل ربوبى شكوه نما و دل بى كينۀ شيعه را از غم خلاصى بخش!
از چنين وضعيتى، اولاد يهودا رقص شادى مىكنند! آرى، به پشت ديوار بقيع كه مىرسى، همۀ مظلوميت و غربت و تنهايى شيعه را مىنگرى، شيعهاى كه مصب و مجراى ولايت است.
وضع كنونى بقيع، قطعاً، نتيجۀ كينۀ اولاد يهودا است. بقيع، بغض فرو خفتۀ اصحاب شيطان است، كه همچون اصحاب اُِِخدود، اخگر و آتشى عليه آن بر افروختند.
بقيع، كينۀ مشركان عليه موحّدان است تا براى از چشم انداختنش او را به شرك در الوهيت متهم نمايند تا بتوانند شركى همه جانبه را در ذهن به ظاهر مسلمانان جايگزين نمايند. آرى، بقيع خارى در گلوى استعمار و خاشاكى در چشمان مادّه پرستش مىباشد.
و صد البته كه بسيار هم مايلند تا اصلاً نقشۀ بقيع از دل مدينه حذف گردد و البته كه در سينۀ تنگ و پليد اولاد يهودا، اين ايدۀ شيطانى وجود دارد كه داستان