127نريخته و چه سرها كه بر نيزه نگرديده تا در سينۀ بقيع نهان گردند و بالأخره بقيع، مطلع غزل حجّت آخرين است.
بقيع، فريادى رسا و بغضى در گلوى تاريخ است كه بايد با لبان و نوك قلم انسانهاى داراى نقش و رسالت فرياد شود و به دايرۀ المعرفت تبديل شود و داستان صحابى و ديگر انسانهاى والاتبار و داستان امامت فخرآفرين شيعه و غمهاى نهفته در دوران او را به تفسير و نمايش بايسته بپردازد.
من بقيع را در چند مقبرۀ رنگ و رو رفته و به غربت نشسته نمى دانم. او را فريادى مجسّم و بغضى تركيده از گلوى تاريخ مىدانم.
بقيع هم اكنون در مجلس آل فلان گرفتار آمده، صهيونيسم را شادمان نموده و سازمانهاى جاسوسى عالم را؛ سازمانهايى كه جاهليت مدرن و پست مدرن را پاس مىدارند، بدون زحمتى به اغراض شيطانى شان رسانده و همانها و نفّاثات فى العُِقد، چنان در شيپورها دميدهاند و در گوشها خواندهاند كه بقيع، بايد در مسير فراموشى فرايندى را طى كند كه ذكرش و يادش نماد شرك است و بدين روى، قبور امامان بقيع، بيت الاحزان و قبۀ ابراهيم بن رسول خاتم و يادمان فاطمۀ بنت اسد و حليمۀ سعديه و مادر چهار پسر از دست داده و. . . به دست تخريب سپرده شد و چيزى از آن مشهود نيست و هم اكنون دلقكهايى ساخته شده از شام و هرات و حلب و بخارا و سمرقند و مدينه و يمن و هر ناكجا آباد ديگر، گردشان آوردهاند و با دلارها و ريالها و تورهاى كشندۀ نامرئى در محفظۀ ذهن شيطانى اش خواندهاند كهدشداشهاى بر تن نما، عبايى بر دوش، تسبيحى بر دست، چفيهاى بر سر و رمانى برفرق بند و داد سخن ده، كه توسّل، شرك است، معرفى غنودگان در بقيع، كفر است و. . . .
آرى ديروز بقيع، و داستان تاريخ ميانه و تاريخ امروزينش، همه برگهاى عبرت مىباشند و قابل تذكار و بسط و شرح و تفصيل و پژوهش و تحقيق.